تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
بايستى پس از عهد بعيد دورى از وطن بديدار دوستان و عزيزان دلشاد گردم ولى هروقت ميخواهم احساس اين خوشبختى را بنمايم پريشانى حواس از بابت اختلال امور شخصى از يك طرف و پىبردن بر احوال پريشان وطن و هموطنان از طرف ديگر شهد آن را بكامم تلخ مينمايد خصوصا كه هرچه بيشتر مردم را ديده سخنان ايشان را ميشنوم بيشتر حس ميكنم كه روح حيات از پيكر اين قوم بيرون رفته احساسات ملى بالمره محو و نابود شده گويا مرغ مرگ بر سر همگى نشسته يأس و نااميدى سرتاسر مملكت را فرا گرفته است جمعى از ستمكاران سران و سروران قوم شده به يغماگرى پرداخته‌اند دو قوه فاسد كه قرنها بزرگتر بدبختى ايران را تشكيل ميداده يعنى قوه دولتيان ستمگر و روحانى نمايان طمعكار بعد از آن همه انقلاب بعد از آنهمه فداكارى بعد از همه قتل نفوس و هتك اعراض و نهب اموال كه در راه آزادى ملت واقع شده بعد از همه سعى جميل كه در راه كوتاه كردن دست اين دو قوه فاسد به كار رفته به صورتى قبيح‌تر از تمام صورتهاى گذشته حكم‌روائى مينمايد . گفتم به صورتى قبيح‌تر بلى چه پيش از اين تسلط بر زيردستان از طرف دولتيان بود و گاهى از طرف روحانىنمايان و اكنون قوه اجنبى اسباب دست ستمگران شده هركجا درمانده شوند هركجا رسيدن بآرزوهاى خود را مشكل تصور نمايند به زبان مأمورين اجنبى مقاصد نامشروع خود را بر دوش ملت بار مينمايند ملت بىخبر ملت بيچاره هم چاه را از راه نشناخته متنفذين در وجود خود را كه همه گرگان در لباس ميشند تقويت نموده بدست خود اسباب بدبختى خود را فراهم ميآورد چون سخن از دو قوه فاسد بميان آمد بهتر چنان ميدانم اين رشته را تعقيب نموده حالت حاليه مملكت را از بابت اين دو قوه با پيش از انقلاب ايران مقايسه نمايم تا بر خوانندگان معيار ترقى و تنزل مملكت اشكار گردد . در ازمنه سابق چنان كه در مجلدات ديگر اين كتاب نواشته‌ام ( مخصوصا در اوائل جلد اول ) اين دو قوه ناشى ميشد از يك سلطنت مقتدر كه پادشاهش مالك الرقاب گفته ميشد وزرا و امرايش مردم سالخورده دنياديده تجربه آموخته و اغلب گرچه به ظاهر بود ديانت شعار بودند قواى دولت براى ابهت سلطنت و انتظامات داخلى كافى بود حكامش از مركز كمال ملاحظه را داشتند درباريانش اغلب دو دسته بودند بر ضد يكديگر كه
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 262 | يحيى دولت آبادى