فصل بيست و نهم احساسات من در مراجعت بايران
بعد از سه سال و كسرى اقامت اروپا به وطن بازگشت نموده در تاريخ هفتم شعبان يكهزار و سيصد و سى و دو بتهران ميرسم احساسات من در ديدار وطن فوق العاده ملالانگيز است .
اين ملالت بىاندازه آيا تنها بواسطه محرومى از آزادى اروپا و مفارقت دوستان مهربان آن سامان است يا بسبب انسى است كه در مدت طولانى باقامت در شهرهاى آباد داشتهام و اكنون جز خرابه چيزى نميبينم البته همه مدخليت دارد ولى بيشتر بواسطه ديدن اوضاع ناگوار وطن است كه خرابى صورى و معنويش بمراتب بيشتر از پيش شده غبار غربت و بيكسى بر در و ديوارش نشسته است .
از رسيدن بانزلى تا ورود بتهران هرچه ميبينم نامطبوع هرچه ميشنوم ناملائم هرچه احساس ميكنم غم افزاست على الخصوص كه دختر سه سالهئى دارم حساس و شيرين زبان نامش فخر الزمان اين طفل در مدت يكسال اقامت سويس زبان فرانسه حرف مىزند و فارسى را فراموش نموده و از اوضاع وطن چيزى در خاطرش نمانده بدان ميماند كه تازه در اين عالم قدم ميگذارد هرچه مشاهده مىكند همه مخالف است با آنچه با آنها انس داشته اظهار وحشت مىكند و از روى حيرت بزبانى كه دارد پىدرپى ميپرسد اينجا كجاست ؟ اينجا چرا اينطور است برويم خانه خودمان ديگر نميداند اينجا خانه خودمان است اين ويرانه وطن عزيز ماست كه بىصاحبى آن را باينصورت و به اين روز سياه افكنده ميپرسد ديوارها چرا خراب است زمينها چرا پر از خاك و كثافت است مردم براى چه پا برهنهاند ( مراد مردم گيلانند ) پرسشهاى حيرتآميز اين طفل تازه زبان گشوده بيشتر خاطر مرا مشوش ميدارد على الخصوص كه احوال پريشان فقراء و عجزه بيچاره را كه در هرگذرگاه بر مسافرين هجوم آورده