فصل بيست و هفتم روح جوان و مناسبت با جوانان
پيكر عالم پير بدل ما يتحلل ميگيرد از قوه روح جوان روح جوان است كه در هرعصر و زمان عالم را ترقى ميدهد كه رامه مىكند و به را بهتر ميگرداند روح جوان است كه با حرارت شديد الاثر خويش چرخ عالم كون و فساد را با سرعت هرچه تمامتر گردش ميدهد روح جوان است كه در برابر حوادث گردون خوددارى نموده بار سعادت بشر را به منزل مىرساند روح جوان است كه در تاريكيهاى متراكم زندگانى سعادت حيات نهانى را تأمين مىكند و بالجمله هرچه هست از روح و در روح جوان است على الخصوص كه روح منور بنور دانش و پرورش باشد كه منشاء شرافت است و كيمياى سعادت .
كدام مملكت از همه ممالك برتر و كدام ملت از سائر ملل بالاتر است آنكه روح جوانش منورتر است بدبخت و بىسعادت قومى كه روح جوانش در مشيمه طبيعت حيوانى نشو و نما يافته در تيه جهالت سرگردان بماند .
روح جوان ملت ما در چه حال است و چه مىكند ؟ چه بدبختى از اين بالاتر كه چون دقت كنيم ميبينيم ضعف ما ذلت درماندگى و بيچارگى ما نيست مگر بواسطه تاريكى افق روح جوان ما .
روح جوان ديروز بود كه در ظلمات جهالت امرار حيات كرده پير امروز گشت و - پير فردا هم روح امروز جوان است كه خدا داند بچه صورت خودنمائى كرده چه كشتهئى درو نمايد چه حاصل امروز از بذر ديروز است و فردا را قياس كار از امروز بايد گرفت حاصل آنكه روح جوان ما است كه قاصر است و مقصر و اين جامه براى قامت سعادت ما نارسا است .
با اين وصف سرآمد بدبختيها آنكه معدودى هم اگر راه شرافت بپيمايند در