آنها بر حسب وعدهئى كه بانگليسها دادهاند مجبورند قشون خود را از ايران بيرون ببرند در صورتى كه نميخواهند باينكار اقدام نمايند اينست كه رحيم خان معروف را واميدارند برود اردبيل را غارت نمايد و چيزى كه آنها را بيشتر به اين خيال مياندازد اينست كه مخبر السلطنه والى آذربايجان ستار خان سردار ملى را حكومت اردبيل داده و اين كار در صورتى كه روسها بحكومت خود مخبر السلطنه در تبريز راضى نبودهاند و هم اصرار داشتهاند ستار خان در آذربايجان نماند البته بر خلاف ميل آنها است و چون رحيم خان كاملا با ستار خان مخالف است و از او شكست خورده اينست كه او را بغارت اردبيل واميدارند كه هم ضربدستى بستار خان نشان داده و هم صدمهئى بمخبر السلطنه زده باشند در سرحد هم انقلابى شده باشد كه به اين بهانه از برگردانيدن قشون خود عجالة معذر باشند رحيمخان بمساعدت صاحبمنصبان روسى حمله باردبيل ميآورد ستار خان استعداد براى دفع او ندارد فقط كاريكه مىكند جان خود را از ورطه هلاكت نجات داده از آنجا حركت مىكند غارتگران بيرحم با كينه ديرينه كه دارند به شهر اردبيل ريخته خانهها را آتش ميزنند نفوس محترم را ميكشند كه شرح آن واقعه جانگداز در تواريخ آذربايجان مسطور است از طرف دولت قشونى بسردارى معز السلطان سردار محيى از تهران فرستاده مىشود از تبريز هم قشونى ميفرستند ولى روسها فرصت نداده چند دسته قشون خود را باردبيل وارد كرده شهر را در حيطه تصرف خود در ميآورند و عنوان مينمايند كه ما شهر را محافظت مينمائيم تا حاكم آنجا از طرف دولت ايران برسد و پس از تصرف اردبيل رحيم خان را اجازه ميدهند به اهر برگردد و غنيمت ها را كه برده به محل خود برساند معز السلطان از راه آستارا اردوى خود را تا نزديكى اردبيل ميبرد ولى مجاهدينى كه همراه او هستند خوشرفتارى با مردم نكرده اسباب خرج زياد فراهم ميآورد دولتيان صلاح ميبينند معز السلطان را احضار كنند و اردوى ديگرى از تهران از راه زنجان بآذربايجان بفرستند و مسئله كشمكش باطنى سپهدار و سردار اسعد و يا تندروان مجلس با سپهدار در اين تغيير اردو دخالت دارد چونكه سردار محيى و مجاهدين او چنان كه گفته شد به سپهدار بستگى دارند و سردار اسعد و تندروان راضى نيستند او مأمور اين كار باشد بدرفتارى مجاهدينش را عنوان كرده
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص١٢٥