فصل چهاردهم تهران يا تأسف بىپايان
روز پنجشنبه هفتم شوال يكهزار و سيصد و بيست و هفت ه ( 1327 ) بتهران ميرسم چه تهران يكپارچه آشوب و يك عالم پريشانى مليون و آزادىطلبان كه در اينوقت بايد هرچه قوه دارند رويهم ريخته دولت مقتدرى تشكيل بدهند قواى تحليل رفته مملكت را تجديد نمايند و لياقت خود را براى اداره كردن كشور بعالميان ثابت كنند دو دسته شده بجان يكديگر افتادهاند و در عنوان اختلاف حزبى حيدرى و نعمتى قديم را تجديد كرده آشوب غريبى برپا نمودهاند كه عاقبتش بسى وخيم مينمايد .
شرح اينحال را اگر بخواهم بنويسم ناچار بايد توجه خوانندگان را بجانب قسمت آخر از جلد دوم اين كتاب جلب نمايم تا خوب ملتفت شوند بروز اوضاع حاضر از كجاست از پيش نوشته شد در مجلس شوراى ملى گذشته فرقهء نافذى بود از تندروان كه با وجود اقليت در هركار مداخله نموده رشتهء امور را بدست خود گرفته بود و تا يك اندازه هم ذيحق بود چون اكثريت از اوضاع دنيا بىخبر و حتى نميدانست مشروطه چيست و محمد على ميرزا بر ضد آن فرقه كه در اقليت كار اكثريت ميكرد قيام نموده اسباب خرابى مجلس را فراهم آورد پيشقدمان آن فرقه چند نفر بودند كه از آنها بود آقا سيد حسن تقىزاده وكيل تبريز وكيل مزبور چنان كه نوشته شده پس از خرابى مجلس در سفارت انگليس متحصن و در تحت حمايت انگلستان باروپا رفت و مدتى در اروپا ماند تا بعد از غلبه نمودن ملتيان تبريز بر قشون دولت خود را بتبريز رسانيده در انجمن ايالتى آنجا كار مىكند تا تهران فتح گشته او هم بتهران ميآيد مجلس عالى كه تشكيل مىشود عضو ميگردد و بدستيارى چند نفر از هم مسلكان خود مجلس عالى را بهيئت مديره تبديل مينمايد مجلس مقتدر فعالى تشكيل ميدهند و يكعده از كسانى