تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
مىشود گرچه بيك نظر همه‌جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت توحيد از قيد علايق رستن است خداپرستى ضد خودپرستى است خدا را در كليسا ميتوان جست و در كعبه ميتوان گم كرد . خلاصه حرم الهى را وداع گفته با قافله فرعى از راه سلطانى مسافت بين الحرمين را پيموده روزى چند در مدينه طيبه كه آثار تمدن جديد در آن بيشتر از ديگر شهرهاى حجاز نمايان است اقامت نموده به زيارت قبر نبى اكرم ( ص ) و قبور ائمه دين مبين مشرف شده زان پس بجده مراجعت مىشود به اين اميد كه كشتى حاضر است و به زودى بجانب خليج فارس روانه ميگرديم . اما پيش‌آمد احوال يك ماه ما را بانتظار كشتى مينشاند چيزى كه در اين مدت مرا مشغول و مسرور ميدارد ملاقات پيرمردى است حاجى على نام تبريزى كه سالها در مصر دوافروشى مينموده در اين وقت در جده بكسب مختصرى امرار حيات مينمايد . اين مرد دل‌زنده از دنيا باخبر داراى اخلاق نيكو و صفات پسنديده ميگويد از ايران باتفاق سيد جمال الدين اسدآبادى مسافرت كرده‌ام هردو را مقصد تحصيل كيميا بوده بالاخره سيد جمال الدين به خط سياسى و فلسفه افتاده و من شيمى فراگرفته‌ام . ميگويد رفيق من سيد جمال الدين شبهه نيست كه از مردم ايران است و شايد بمصلحتى خود را اسدآبادى كابلى و افغانى خوانده باشد در صورتى كه محققا اهل اسد آباد همدان است چنان كه در فصل چهاردهم خواهيد خواند خلاصه پس از يك ماه معطلى در جده كشتى نامرغوبى بصره‌نام متعلق بكمپانى ايران و انگليس از لندن بجده آمده ذغال‌سنگ بار دارد و در عدن فروخواهد ريخت . وكيل اين كشتى شخص مسلمان عربى است بىانصاف و بىعاطفت به تمام جمعيت حاج موجود در جده بليط كشتى فروخته است در صورتى كه جاى نصف آن جمعيت بيشتر در كشتى نيست و به اين واسطه در موقع جايگير شدن كشتىنشينان رفيق از رفيق همسفر از همسفر زن از شوهر و شوهر از زن ارباب از نوكر نوكر از ارباب اسباب سفر از صاحب و صاحب از اسباب سفر جدا شده يك جمع كنار دريا و يك جمع در قايقها در ميان كشتى و در ساحل با فرياد و فغان و گريه‌وزارى و يك جمع كه زودتر