مختارى ميرزا حسنخان مشير الملك بسنپطرزبوغ تغيير كند براى شما و امين الضرب هم بىخطر نباشد .
اصرار ميكنم مطلب را بگويد نميگويد بالاخره از من تقاضا مىكند او را كتبا بارفع الدوله معرفى نمايم نامش را ميپرسم ميگويد امين تبريزى يكى دو روز در انجام خواهش وى تأخير مىشود بواسطه آنكه اصل قضيه را نميدانم و ترديد دارم وساطت من در اين كار صلاح باشد يا نه دو روز بعد از اين واقعه ميرزا مهديخان ممتحن الدوله با حال پريشان لعنت بر پدر و مادر مردم كنان بر من وارد شده مينشيند و ميگويد خدا صاعقهئى از آسمان بفرستد ما مردم را بسوزاند كه نه دين داريم نه مروت نه انصاف ميپرسم چه شده ميگويد خبر بد ببوم بازگذار بعد ميگويد چيزى نيست همينقدر آمدهام بگويم ارفع الدوله دربار مرا ديد و گفت فورا برو منزل فلانى و بگو رقعهئى به من نوشته از مداخله در كار دبستان استعفاء نمايد بديهى است من از شنيدن اين خبر باطنا دلتنگ ميشوم و ميفهمم سبب هرچه هست مربوط است با مذاكرات امين تبريزى ولى در ظاهر به روى خود نياورده وعده مىدهم به زودى استعفاءنامه را بفرستم از يك طرف اين قضيه رخ ميدهد كه نميدانم علتش چيست و عاقبتش بكجا ميانجامد و از طرف ديگر بعد از مدتى كه امور مالى مدارس مختل بوده چند روز است با صراف معتبرى قرار دادوستد نقدى دادهام و ميخواهد خيالم از اين بابت آسوده گردد در همين حال مكتوبى از صراف مزبور ميرسد مضمونش اينكه چون عزم مسافرت دارم ميترسم صرافخانه در غياب من نتواند درست از عهده انجام رجوعات شما برآيد لهذا همين امروز بايد حساب ما تفريق گردد .
اين خبر غير مترقب بيش از خبر اول خاطر مرا پريشان مىكند خصوصا كه نميدانم اين قضايا باهم چه ارتباط دارد منشاء آنها چيست و دشمنان من چه نيرنگ تازهئى زده و چه نتيجه خواهند گرفت خلاصه با حال دلتنگى استعفانامه خود را از دخالت در كار دبستان نوشته براى ارفع الدوله ميفرستم و دو روز جواب نميرسد .
روز دوم طرف عصر ميرزا امين تبريزى باز ميآيد و ميپرسد چه كردى حقيقت امر را به او ميگويم كه چون اصل مسئله را نميدانستم در اقدام به آن كار دست نگاهداشتم
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 293
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص٢٩٣