و بلكه در كوچه و برزن از من بدگوئى مينمايد حسينخان هركجا مينشيند ميگويد شبنامههائى كه بر ضد دولت و صدارت نوشته مىشود بدستور فلانى است بمشير الدوله وزير خارجه مينويسد نويسنده شبنامهها را پيدا كرده و ميتوانم ثابت نمايم كيست و چون او را باستنطاق ميآورند اندك دليل هم بر مدعاى خود در دست ندارد .
در خلال اين احوال ارفع الدوله بتهران ميآيد از ملاقات او مشعوف ميشوم
ارفع الدوله مردى باادب است و رسوم معاشرت را نيكو ميداند و از زحمات من در كار معارف عموما و در كار دبستان خصوصا اظهار مسرت و امتنان مينمايد .
حسينخان معلوم الحال به او متوسل شده از او نااميد گشته است از اينجهت در كمر عداوتى كه براى من بميان بسته بود ارفع الدوله را هم شريك ميسازد با رفقاى خود كه دشمنان من باشند پيوند كرده از آنها كمك حالى و مالى ميگيرد .
روزى شخصى بر من وارد مىشود كه او را نميشناسم تقريبا پنجاه ساله با قامت بلند در لباس نوكرى لهجهاش تركى از من سراغ مرا ميگيرد ميپرسم با او چكار دارى ميگويد طفلى دارم ميخواهم او را بمدرسه ادب بسپارم آمده از او سفارشنامهئى بگيرم ميگويم آن منم شخص وارد نگاههاى حيرتآميز به من نموده مينشيند و سخنى نميگويد تا وقتى كه حاضرين ميروند و تنها مىشود ميگويد مسئله طفل بمدرسه سپردن بهانه بود آمدم شما را ببينم و بشناسم و از شما بپرسم حسينخان ايروانى را ميشناسيد ميگويم بلى ناظم دبستان بود مدتى است خارج شده ميپرسد براى چه خارج شد شرح حال او را حكايت ميكنم و او پىدرپى ميگويد سبحان اللّه خدايا پناه ميبرم به تو ميپرسد شما با مفتاح الملك چه كردهايد ميگويم مهربانى ميگويد پس چرا از شما دلتنگ است ميگويم ميان او و احتشام السلطنه در كار معارف كدورت شد من با احتشام السلطنه كه طمعى بوجود معارف نداشت همراهى كردم او دلتنگ شد حالا كه دبستان دانش را هم از او گرفته و به من دادهاند لابد رنجيدگى خاطرش بر زيادت شده باز ميگويد سبحان اللّه پناه ميبرم به خدا ميپرسد آيا ممكن است ارفع الدوله به منزل شما بيايد و من او را اينجا ملاقات نمايم داستان خطرناكى است به او بگويم ميپرسم چه داستانى ميگويد داستانيكه شايد صد هزار تومان بوى ضرر برسد سفارت كبراى او باستانبول برهم بخورد وزير
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص٢٩٢