داده قسمت عمده از زندگانى را صرف خدمت بنوع نمايم و با بدان آميزش نكنم اين خيالات چند دقيقه حواس مرا كه مصروف جان سپردن است از محل توجه خويش بازگردانيده بعالم زندگانى متوجه ميسازد .
يكوقت احساس قوتى در خود نموده به هوش طبيعى بازگشت نموده به صورت پرستاران كه اشگ از چشم آنها مىبارد نظر اميدبخشى مينمايم .
آثار بشاشت از صورتها نمودار شده بر بسترم گردآمده مرا ميخوانند در صورتى كه حركت لبهاى آنها را ميبينم اما صداى ايشانرا نميشنوم .
پس از چند روز كمكم مزاجم رو ببهبود نهاده در آنحال گاهى بانديشه بلاى از خودگذشته فرورفته در عالم قلب از ناتمام ماندن راهى كه بالاخره ناچار بپيمودن آن هستم خود را خوشحال نميبينم .
على الخصوص كه پس از چندى پىدرپى از درگذشتن دوستان و رفيقان جانى خبردار ميشوم كه از جمله آنهاست دوست عزيزم حبيب طبيب كه در گورستان اوين مدفون ميگردد و در خاتمه تاريخ مرگش ميگويم : شادمان رفت بمنزلگه محبوب حبيب .
بعد از اين حادثه خيالات متفرقه من تمركز يافته هواهاى بلندى را كه در سر داشته دور نموده به خود ميآيم و با عزم جزم مصمم ميشوم بعهد و پيمانى كه در حال احتضار نمودهام وفا نموده در اينراه بكنم آنچه بتوانم و در هيچحال رعايت چهار اصلى را كه براى زندگانى خود قرار دادهام از دست ندهم كه راستى و تكيه به آن و خدمت بنوع و نياميختن با بدهنجاران بوده باشد .
فصل هجدهم پايان دشمنى و تأهل
چون چند ماه از سال يكهزار و سيصد و ده 1310 ميگذرد ظل السلطان حاكم اصفهان بطهران احضار مىشود ظل السلطان باقتضاى زمان و بواسطه اهميت موقع پدرم در طهران صلاح خود را چنان ميبيند با او مهربانى نموده اظهار خصوصيت كند و خيال مينمايد پدرم را باصفهان برگرداند اهل اصفهان مخصوصا روحانيان كه تغيير