تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
آمديم و ديديم كه باسمنج « 1 » از اهل تبريز پر شده خانه‌ها [ و ] كاروانسراها جا ندارد ، بعضى از رفقا و آشنا آنجا بودند آمدند ديدن كردند گفتند آسوده باشيد ناخوشى رفع شده مختصر مانده روزى ده نفر همين فوت مىشود قدرى حال ما به خود آمد و آنجا باز تب [ و ] لرز گرفت نتوانستيم آن روز تبريز بيايم شب مانده بعد از طلوع آفتاب تبريز آمده و زيارت والده و قبله‌گاهى را نمودم به حمد اللّه « 2 » اهل خانه سلامت بودند . چند نفر از دوست و آشنا [ و ] اقوام مرحوم شده بودند و شش روز در خانه بودم هرروز وقت ظهر تب [ و ] لرز عارض مىشد و دوا مىخوردم و علامت ناخوشى و با را نمىدانستم كه چه‌جور انسان [ را ] ناخوشى مىگيرد مثل بادسام خيال مىكردم ، روز هفتم وقت عصر خانه مهمان بود قى عارض شد بعد احوالم منقلب شد دلم و جگرم آتش گرفت بىتاب شدم وقت غروب قدرى يخ گرفتند يخ خرد كرده مىخوردم حرارت جگرم ساكن نشد شب اتّصالا قى عارض مىشد و طبيعت كار مىكرد ، جوهر نعنا دادند و صبح حكيم ميرزا جعفر مرحوم را آوردند آن هم يك ديگ بزرگ را پر آب گرم نمودند و كدو خطمى و چند چيز ديگر به آب ريخته و مرا توى ديگ گذاشتند بنا كردند چند نفر بدنم را مالش دادند كه بدنم درد كرد بعد بيرون آوردند دواى ديگر دادند اتّصالا قى مىكردم و اسهال عارض مىشد ديگر از خودم خبردار نشدم . حكيم ديگر آورده بودند آن هم دوايى « 3 » داده بود وقت عصر به حال آمدم ديدم كه در صحن خانه مرا گذاشته‌اند و هيچ‌كس در نزد من نمانده « 4 » و يك ظرف گذاشته‌اند دودى كند وقتى كه به حال آمدم يك پياله اسكنجبين نمك ريخته بودند دادند كه بخور او را خوردم حال خودم را نمىدانستم قدرى گذشت باز قى نمودم از دهنم يك كرم بزرگ آمد و هروقت به حال مىآمد [ م ] مىگفتم آخر بگوييد كه من چرا اين‌جور شدم كه جگرم مىسوزد [ و ] قى و اسهال دست نمىكشد و شب شد [ و ] يخ هرچه بود خرد كرده مىخوردم وقت صبح تمام شد تا الى طلوع آفتاب صبرم تمام شد و جگرم مىسوخت تا اين‌كه رفتند يخ گرفته آوردند بعد از چند روز قدرى احوالم خوب شد لكن چنان ضعيف شدم كه از رختخواب قدرت
هامش
( 1 ) . در اصل : واسمنج . ( 2 ) . در اصل : للّه حمد . ( 3 ) . در اصل : دواى . ( 4 ) . در اصل : ندارد .