بعد عازم تهران شديم و حاجى على حكمآبادى كه با بنده همراه و قبلهگاهى به او سپرده بود كه از حقير متوجه باشد در منزل اول كه غره ماه ذيحجه بود ناخوش شد و در عرض راه يك امر غريب ديده بودم كه از آن ناخوشى او افسردهخاطر بودم كه در نيشابور نيم ساعت غروب مانده در كاروانسراى شاه عباسى منزل داشتيم و آن منزلها هم ايوان دارد هم منزل ، در [ وقت ] سرما منزل مىنشينند يا . . « 1 » . را مىگذراند .
حقير در ايوان بودم حاجى على مرحوم در توى منزل و اسباب را جمع كرده بوديم كه يك ساعت از شب رفته حركت كنيم ديدم يك درويش آمد پيش ايوان ايستاد اشاره به حاجى على نمود به من گفت كه آن رئيس شما است گفتم بلى گفت يك صدمهاى « 2 » در آخر ماه به او خواهد رسيد مىتوانم كه پيش از وقت علاج او را نمايم . حاجى على مرحوم از اين سخن قدرى متغير شد به من گفت درويش را بگو بيايد بالا ، اين چه حرف است ، درويش بالا آمد گفت كه من سيّاح هستم و اسم من حاجى محمود است هفده سال رياضت كشيد [ ام ] از اوستاد كامل بعضى چيزها ياد گرفتم كه خير و ضرر شخصى را از رويش مىدانم و علامت آن صدمه را مىبينم ، و بنا كرد به بعضى حرفها گفتن كه در سبزوار يك قصاب بود به آدمهاى او گفتم كه بعد از ده روز صدمه رسيده مىميرد مرا استهزا كردند آن روز قصاب فوت شد . حاجى على مرحوم گفت در من چه علامت ديدهاى « 3 » گفت اينقدر تا سر ماه صدمه به تو وارد مىشود ديگر او را نمىدانم صدمه مالى است يا جانى لكن علاجش را به تو مىگويم كه هرروز هفت بار سوره
قُلْ هُوَ اللَّهُ
و
إِنَّا أَنْزَلْناهُ
بخوان و يك دعايى گفت از يادم فراموش شده و كيسه مهر را طرف راست بگذار و در پيش روى قبرستان ديدى شش قبر بشمار به قبر هفتم يك سوزن فرو بر و يك دعا هم گفت اين را بخوان و به عقب سر نگاه نكن و بيست [ و ] يك شمع به من بده هرشب يكى از آنها را سوزانده و ختمى هست به آنها عمل نموده تا خداوند عالم اين بلا را از تو دور گرداند و هرگاه گذار من به تبريز افتاد آن وقت نزد تو مىآيم حالا از تو توقع ندارم براى خدا اينها را به تو گفتم چنانكه تأثير نمود در تبريز دكان را نشان بده آن وقت
هامش
( 1 ) . يك كلمه خوانده نشد .
( 2 ) . در اصل : صدمه .
( 3 ) . در اصل : ديدهء