احسان نمايى سزاوار است . حاجى على مرحوم گفت كه حالا شمع نداريم ، گفت يك هزار بده اينجا از بقال مىگيرم ، يك قران به درويش داده چاروادار آمد كه بىوقت است زود باشيد . درويش رفت و هرچه گفته بود ياد گرفتم پس شب كه به راه افتاديم اين حكايت را به اهل قافله گفتم بعضى گفتند كه آن درويش ترياكى است پول ترياك تمام شده بود از شما به اين بهانه يك قران گرفت و جهت اين سخنها حاجى على مرحوم پاپى دستورالعمل درويش نشد كه در آخر ماه سرما خورده ناخوش شد كمكم ناخوشى شدت نمود محرقه مطبقه شد و چهقدر زحمت كشيدم شب تابستان الى 4 ساعت 5 ساعت كه شب بيدار بوده مراقب احوالش بودم رفقاى ديگر كنار كشيدند در خانه بودم يك زن اهل تبريز دوا و غذا براى او درست مىكرد و در آخر مرحوم شد جنازهاش را به قم فرستادم تلگرافا [ به ] تبريز اطلاع دادم و خيلى زحمت و دردسر كشيدم كه فوق تصور است « 1 » .
در هرحال خداوند رحمت كند ، و در تهران بيست روز ماندم فرصت نشد كه گردش نمايم همين به او سرمان مشغول بود و بعد از وفات حاجى على مرحوم صاحبخانه آقا مير مرتضى نام داشت اهل تبريز بود گفت دل شما گرفته شد به امامزاده داود به زيارت برويم گفتيم عيب ندارد مشار اليه رفت الاغ « 2 » كرايه كرد از دروازه شميران بيرون رفتيم دو فرسخ يك دهى بود آنجا فرود آمديم يونجهزار مىگفتند نهار خورده خوابيديم و هوايش خوب بود وقت توت بود بعد از آنجا قاطر كرايه كرده امامزاده داود رفتيم چهار فرسخ راه بود و راهش كوه بود سرازير و بالا و خيلى كوه بلند بود از كمر كوه راه بود به بالا نگاه مىكرديم صد زرع زياد ارتفاع ديده مىشد و پايين دره نگاه مىكرديم از عميقى ته درّه نمايان نبود تا اينكه رسيديم به امامزاده داود و آنجا در ميان دو كوه واقع بود و هواى آنجا سرد بود امامزاده مجرّب بود روضه و ضريح معتبرى داشت و مال وقف خيلى داشت هرگاه هزار نفر آنجا وارد باشند و يك مجموعه ظرف از هرقسم خواسته باشى موجود است چون اعيان تهران آنجا بسيار مىآيند آنها را وقف كردهاند تا مردم آسوده بيايند ما يحتاج ظرف آنجا مىدهند و راهش خيلى سخت بود الاغ « 3 » قدرت رفتن آن راه ندارد . سه روز آنجا مانده بعد از آنجا قاطر كرايه كرده آمديم به
هامش
( 1 ) . در اصل : ما فوق متصور نيست .
( 2 ) . در اصل : اولاغ .
( 3 ) . در اصل : اولاغ .