دوا خوردم رفع نشده . هر هفته يك روز دو روز در مىكند بعضى اوقات ، و زمستان خيلى شدّت داشت ، زمستان بود كه شدّت نمود درد سر ، به حكيم ارمنى رفتم ، گفت : « باديان خطاى دو استكان بخور » ، آمده باديان گرفتم دو استكان خوردم احوالم را منقلب نمود و بدنم چنگ شد تا دو روز از خودم خبردار نبودم در چه حالت هستم . دو حكيم آورده و دواهاى سرد دادند كمكم خوب شدم چنان معلوم شد باديان خطاى سمّ دارد [ و ] ضرر نموده بود و پانزده روز كشيد كه مرض رفع شد . و قومپانيه را جهت بعضى شلوغ « 1 » كارى جورابچىها تفرقه نموديم . و بعد از آن در سال 1319 كه قبلهگاهى با والده معظمه و كربلايى شفيع به كربلاى معلّا رفته بود در ماه شعبان سرمازدگى عارض شد .
احوالم متغير شد آمدم به خانه خوابيدم و بعضى دوا فلان آوردند مرض من سنگين شد و صبيّه آقا ميرزا اسمعيل هم آن روز مثل بنده مريض شد تا اينكه حكيم آوردند خستگى بروز نمود و الى پانزده روز ناخوشى [ و ] خستگى سنگين مىشد تا اينكه عرق نموده احوال هريك خوب شد تتمه آن ناخوشى الى دو ماه كشيد تا بعد از آن رفع مرض شد . و در سال 1319 يك دختر متولد شد و در سال 1321 در پنجم محرّم خداوند عالم توفيق عطا فرمود كه به زيارت كربلاى معلا مشرف شدم . وقفه اربعين از تبريز عازم شده روز تاسوعا از بناب حركت كرديم شب تاسوعا كه در بناب بوديم يك نفر تبريزى بود اسمش در يادم نيست آنجا خانه بنا نموده بيست سال بود آنجا بود شبهاى محرّم احسان مىداد و روضه مىخواندند با رفيقهاى بنده آشنا بود گفت بايد امشب مهمان من باشيد قبول نكرديم . چند نفر ديگر از دوست [ و ] آشنا مهمان خواندند از هيچيك وعده نداديم . يك ساعت [ و ] نيم [ به ] غروب مانده در منزل بوديم يك درويش آمد منزل ما را سراغ مىگرفت تا رسيد به منزل گفت فلان حاجى تبريزى به من گفته كه شما را به خانهاش ببرم هرچه عذر آورديم نشد آخر الامر برخاسته « 2 » رفتيم به خانه او . بعد از تعارف رسمى چاى آورده و يك نارنج خشكيده در بالاى بخارى بود آورده تشريفات براى ما به خرج داد بعد از آن مهمانها يواشيواش آمدند ما هم برخاستيم « 3 » نماز خوانديم و جهت احترام كه
هامش
( 1 ) . در اصل : شلوق .
( 2 ) . در اصل : برخواسته .
( 3 ) . در اصل : برخواستيم .