تبريزى هستيم در صدر مجلس جاى دادند .
از شب يك ساعت [ و ] نيم گذشت يك قليان چپق « 1 » آوردند بعد از نيم ساعت هم گذشت و به ما هم خواب غلبه مىكند ديدم كه آن درويش كه ما را آورده بود وارد شد در پيش در بنا كرد قصيده خواندن بعد از آن دعا نمود به او پول دادند كه صاحبخانه را دعا كن صاحبخانه دهشاهى داد كه فلان كس را دعا كن و يك نفر از آدم صاحبخانه پول داد كه مهمانهاى تبريزى را دعا كن ما هم متصل آمين مىگفتيم « 2 » تا اينكه نيم ساعت دعا كرد و رفيق ما ديد كه پول دادند اينها را دعا كردند او هم يك قران داد كه صاحبخانه را دعا كن و صاحبخانه دوباره پول داد كه مهمانها را دعا كنيد بعد درويش فاتحه داده صندلى آوردند پسر ملّا صادق روضهخوان بنابى كه روضهخان خوب بود آمد روضهخان خواند ديدم آن هم مثل درويش دعا مىكند و اهل مجلس و صاحبخانه پول مىدهند يك قران دو قران و او هم دعا مىكند الغرض سه ساعت از شب گذشته تمام شد .
قدرى نفس ما گشاده شد كه از آمين گفتن خلاص شديم يك نفر سه دفعه پول مىداد كه حاجى را دعا كن حاجى هم سه دفعه پول مىداد كه فلان را و مهمانان را دعا كن بارى سفره آوردند و مجموعه آوردند نان توى مجموعه بود و يك كاسه كه قدرى شربت در ته داشت و يك كاسه دوغ [ و ] يك دورى پلو ، ديگر چيزى ديگر نبود الحاصل مشغول شام شديم يك نفر داخل شد اتاق « 3 » يك ظرف آب در دستش بود كاسه شربت را پر نمود يك قاشق برداشتم ديدم كه آب است ديگر طعمى ندارد به رفيق گفتم كه آب دعا است اين شربت ، او خنده نمود .
بعضى از اهل مجلس اين مكالمه ما را ملتفت شده آنها هم خنديدند . بعد از صرف طعام به پا خاستند « 4 » باز آن درويش همراه ما به منزل آمد از او پرسيديم كه اين چه وضع است مسجد باشد پول جمع كردن عيب ندارد در خانه آن هم با اين وضع ، ديگر سخنى به ما نگفت ، اينقدر گفت كه رسم اينجا همين است شب تاسوعا هرجا روضهخوانى باشد پول جمع مىكنند .
صبح از آنجا بار نموده ، وقايع كه در اين سفر اتفاق افتاد بسيار [ براى ] نوشتن
هامش
( 1 ) . در اصل : چوپوق .
( 2 ) . در اصل : مىگوييم .
( 3 ) . در اصل : اوطاق .
( 4 ) . در اصل : خواستند .