برويم . » وقت غروب ، اسباب را برداشته بليط پراخود گرفتم . يك ساعت از شب گذشته ، حركت كرد . چند نفر از دوستان به مشايعت آمده بودند . آنها را خداحافظى گفته ، از پراخود بيرون آمدند . پراخود پستى به راه افتاد . باز ، دو سه ساعت راه رفته بود ، تلاطم دريا شد و شدت كرد [ بهطورى كه ] مثل آن پراخود قادر نبودم از جايم حركت نمايم ، خوابيدم . از خوابيدن ، پهلوهايم درد مىكرد .
وقت ظهر بود ، ديدم قدرى دريا آرام شد .
انزلى آشكار شد ، نشستم و اسباب را جمع كردم . نه چاى خورده بودم ، نه نان . تا اينكه ، . . « 1 » . به كورپى « 2 » گمرك رسيد ، از دو طرف بستند . حمالها آمده اسبابها را بيرون آوردند ، شاگرد محمد اوف ميلانى آنجا بود ، آدم فرستاد اجناس مرا از پراخود آوردند . آمديم به گمركخانه ، تذكره را دادند و به اجناس من نگاه كردند . حتى ، به جيب و بغل من هم نگاه كردند . چون [ از ] بعضى مال قاچاق گرفته بودند ، جهت آن بود .
بعد ، به كرجى نشسته ، آمدم حجرهى محمد اوف [ او را ] ملاقات نمودم .
چاى آوردند . ديگر حالات نداشتم . قدرى نان خوردم با چاى ، بعد به بازار رفتم .
باران باريده بود ، كوچه و بازار پر آب بود كه كفشهايم تر شد . تا غروب ، به چند جا رفتم . شب كه شد ، خانهى محمد اوف رفتم .
صبح ، خواستم كه رشت بيايم . فايتون از طرف غازيان « 3 » نبود ، باركاس هم جا تنگ بود ، مرداب هم اعتبار نداشت . امروز ، مانع شدند . فردايش هم نتوانستم از باركاس به رشت بيايم . دو شب در خانهى محمد اف ماندم . دلم تنگ شده بود ؛ از بادكوبه هم دلم تنگ آمده بود . تا اينكه ، دو ساعت [ به ] غروب مانده ، فايتون گرفتم عازم رشت شدم .
بيست و نهم شوال بود كه سه ساعت از شب گذشته ، به خانه رسيدم ؛ 1329 .
ديدن نموده و از تمامى حالات مطلع [ شدم . ] گفتند : « امروز ، جهت استقبال به پيله بازار آمديم . منتظر شديم ، نيامدى ، برگشتيم . يك سماور « 4 » بزرگ آورده بودند . چون بىوقت بود ، شام را خورده بودند . شام ما هم آن شب نان [ و ] پنير
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا بود .
( 2 ) . كورپى « - كورپو - پل . » ر ك : همان كتاب ، ص 294 .
( 3 ) . در اصل : قازيان .
( 4 ) . در اصل : سماوار .