فقرا تنگ مىگذرد . ميوهجات هم نيست . از سردرود نمىگذارند انگور بيايد . دعوا نبود . لكن ، از سوارهاى صمد خان به قرا ملك و لاله آمدهاند .
از تازهشهر بليط پراخود گرفته ، بعد از ظهر حركت نموديم . تا وقت غروب ، دريا آرام بود . بعد از آن . هوا منقلب شد دريا فورتانا نمود ، پراخود بنا كرد به حركت كردن . رفتهرفته ، شدت كرد . بىاختيار شدم ، چند دفعه قى كردم . روى نيم تخت خوابيدم ، و از پايه نيم تخت گرفتم . پراخود چنان بالا مىرفت [ و ] پائين مىآمد كه چند دفعه از روى نيم تخت افتادم . تا اينكه ، با هزار مشقت [ و ] زحمت به بادكوبه رسيديم . يك ساعت به بادكوبه مانده ، دريا آرام شد . به پا ايستادم ؛ لكن ، باز طاقت نداشتم . تا اينكه ، از پراخود بيرون آمده ، شكر خدا را نموديم .
اسبابها را به مهمانخانهى محرم آورديم . آقا محمد حسين عليوف خبردار شد ، آمد والده را با عيال به خانهى مشهدى غفار ، شريك آقا محمد حسين ، برد .
خودمان آمديم حجرهى مشاراليه . چاى آوردند خورديم . طاقت حرف زدن نداشتيم . تا اينكه ، قدرى به حال آمديم . [ يك ] كاغذ از تبريز بود ، و از رشت [ هم ] بود ؛ از سلامتى خويش [ و ] اقوام و برادرها مستحضر شديم . تمامى حالات را نوشته بودند . يك دعوا هم شده بود در طرف قراملك . آن روز ، قدرى از اهل تبريز زخمدار و كشته [ شده ] بودند . او را هم حيله كرده بودند : آب بسته بودند سر راه اينها . به آب كه افتاده بودند ، نتوانسته بودند زود بيرون بيايند . قدرى [ اسباب ] نگرانى شد . ولى ، كاغذ ديگرى بود [ كه ] از راه جلفا مسافر مىآيد [ و ] مىرود .
آن روز هم در بادكوبه قدرى خريد نموده ، يك عدد ماشين خياطى براى خانه گرفتيم . دو شب در بادكوبه مانده ، قبلهگاهى حاجى حسن آقا و والده گفتند : « بايد صبيهى حاجى ميرزا على آقا را با گيلان [ به ] تبريز ببريم ؛ تو تنها به رشت به روى . » هرچه اصرار نمودم ، قبول نكردند . نخواستم حرف آنها را رد نمايم . عيال را با طفل به همراهى والده و قبلهگاهى ، وقت ظهر به واگزال آورده ، وداع نموده ، در ماشين نشسته عازم تبريز شدند . من هم با غصهى زياد مراجعت نموده ، بسيار دلتنگ بودم كه فراق دوستان ، خصوصا پدر [ و ] مادر [ و ] برادر [ و ] اولاد ، از همه چيز مشكلتر است .
دو روز در بادكوبه ماندم . مغموم بودم ؛ مثل آن آدمى كه چيزى گم نمايد .
باران هم مىباريد . به آقا محمد حسين گفتم : « ديگر نمىتوانم بمانم . امروز
حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: حاج محمد تقى جورابچى
ص٢٥٠