حضرت رضا ، عليه السلام ، است . به زيارت آن بقعهى متبركه در سفر اول موفق شده بودم .
از [ طرف ] دولت معمار فرستاده بودند . يك فرسخ [ و ] نيم اين طرف [ تر ] ، در جايى مسطح ، بناى شهر قوچان را گذاشته كه دو طرف كوه است و آب زياد هم دارد . طرح شهر را ميخ كوبيده ، كمكم از اطراف اهالى قوچان آمده ، آنجا عمارت و كاروانسرا [ و ] بازار درست نمودند ؛ رفتهرفته آباد مىشود . بعد از چند سال كه زلزله در قوچان كهنه نشد ، بعضى از اهالى آنجا كه ملك [ و ] باغ داشتند ، رفتند آنجا ساكن شدند ، خانه [ و ] دكان درست كردند . حاليه ، مثل قصبه شده است .
ولى ، اين شهر قوچان آبادتر است ، كه كاروان [ و ] مسافر [ را ] تردد همه از اينجا است . ميدانى بزرگ در ميان بازار واقع بود ، بسيار متاع از دهات مىآوردند آنجا مىفروختند . آن روز هم حجاج قوچان حركت كرده بودند . بيرون شهر به مشايعت حجاج آمده بودند .
چون آن روز قدرى دير حركت كرديم ، به منزل [ كه ] رسيديم ، ديديم جا ندارد . فايتونچى « 1 » گفت : « يك فرسخ پيشتر [ يك ] منزل هست : علىآباد . آنجا مىرويم ، آسوده مىشويد . » از آنجا رد شديم . تا اينكه ، دو ساعت [ و ] نيم از شب گذشته ، رسيديم آنجا . ديديم كه اينجا منزلگاه ندارد . يك قهوهخانه بود . لابدا ، در آن قهوهخانه پرده كشيده [ اقامت كرديم . ]
رفتيم خورجين را از دليجان بياوريم ، ديديم يك خورجين ما نيست . آن طرف نگاه كرديم ، ديديم ريسمان پاره شده از پشت دليجان افتاده ؛ جوال كاه [ و ] جو هم افتاده مال دليجان . در آن خورجين ، بهقدر بيست تومان اسباب داشتيم و بسيار ما يحتاج بود : چايدان ، استكان ، و بعضى خردهآلات « 2 » ، و يك جلد كتاب « تحفة الزائر » مجلسى ، عليه الرحمه بود . بسيار خوب كتابى « 3 » بود ؛ مثل او كمتر پيدا مىشود . آن كتاب در آن خورجين بود . از همهچيز آن را دوستتر مىداشتم ، و قدرى تأسف نمودم .
بعد از دو ساعت ، پست آمد . از او پرسيديم ؛ گفت : « يك نفر دهاتى آن خورجين را پيدا كرد ، گفت مال من است ، برد به فلان ده . »
هامش
( 1 ) . در اصل : « فايطونچى - فايتونچو - درشكهچى . » ر ك : پيفون ، محمد ، همان كتاب ص 257 .
( 2 ) . در اصل : خوردالات .
( 3 ) . در اصل : كتاب .