تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
در مسجد گوهرشاد ، يك نفر واعظ بود ، مريدانش بسيار زن بود [ ند . ] ده نفر زن مىشد ، دو نفر مرد . به اين قرار ، رسمش اين بود : روز بيست [ و ] يكم رمضان كه ذكر مصيبت مىكرد ، پيراهن خودش را پاره مىكرد ، بعد به زن‌ها مىداد . چند نفر از نجيب‌ها قرار گذاشته بودند كه امروز لباس آقا را پاره نمايند . واعظ بيچاره در بالاى منبر ذكر مصيبت مىنمود . نجيب‌ها قرار گذاشته بودند [ كه ] هروقت واعظ گفت « قنبر دلدل را بيار . » ما هم در ميان ذكر مصيبت پيراهن را پاره نمائيم . نجيب‌ها ديدند آقا آن مطلب را نگفت ، صبر كردند تا واعظ به مصيبت ديگر اشاره نموده ، پيراهن را پاره كرد . زنها پا شدند [ كه ] « آقا بده به ما ! » اينها با آن علامت « قنبر دلدل را بيار » گفته ، دست كرده عباى آقا را برداشته پاره نمودند ؛ بعد قباى آقا را [ و ] عمامه‌اش را . بنده يك وقت رسيدم ، ديدم كه آن واعظ را از دست مردم گرفته [ به ] مسجد برده‌اند . غير از زيرجامه چيزى [ بر او ] نمانده بود . به جناب واعظ توبه دادند [ كه ] ديگر به تذوير پيراهن را پاره نكند . تا آخر ماه مبارك ، به وعظ يك نفر حاضر مىشدم . يك واعظ تهرانى بود كه جمعيت او زيادتر بود . يك روز ، در وعظ او بودم . يك مثلى نقل كرد كه آن را اينجا مىنويسم : « قبل از بعثت پيغمبر ، صلى اللّه عليه ، در ولايت چين نقاش‌هاى ماهر [ ى ] بودند كه شهره‌ى آفاق بود [ ند ] . حالا هم مثل نقاش چين ميان مردم هست . يك نقاش ماهر در چين بود . يك سرداب ساخته بود ، و با سنگ مرمر فرش كرده بود . نهر آبى نقش كرده بود ميان سرداب كه هركس وارد مىشد ، [ آن را ] نهر آب مىديد . همه از صنعت آن نقاش در حيرت بودند . از هرولايت نقاش‌هاى ماهر به آن ولايت آمده ، به عجز خود اقرار نموده برمىگشتند . هر نقاش كه مىآمد نزد اين نقاش ، بعد از تعارفات يك تنگ بلور مىداد به او كه اين تنگ بلور را از سرداب آب پر كن بياور . آن نقاش وارد سرداب شده ، آن نقش نهر آب را تصور آب مىكرد ؛ تنگ را مىخواست از آب پر كند ، تنگ مىشكست ؛ مىديد كه اين آب نيست ، نقش است . از آن سردابه بيرون مىآمده ، راه خود را گرفته مىرفت . « مانى نقاش از عرب بود ، در نقاشى بىنظير بود . حتى ، ادعاى پيغمبرى نمود . مانى نقاش عزم مسافرت به چين مىنمايد . تا مىرسد به چين ، مىآيد در خانه‌ى آن نقاش . جمعى از اعيان و مقربان سلطان آنجا بودند . مانى نقاش وارد
حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 240 | حاج محمد تقى جورابچى / على قيصرى