تب مىكرد .
صبح ، بليطها را داديم قول « 1 » بكشند . از چاروادار مال كرايه نمودم ، پالكى « 2 » به شش تومان . كارها را درست كرديم .
اين قهقهه شهرى كوچك است . مختصر بازارى داشت . چنان معلوم بود [ كه ] تازه آباد مىشود . اهلش تركمان بودند . هندوانه [ و ] انگور فراوان بود . خربوزه هم بود ، لكن خوب نبود .
وقت ظهر كه بليطها را گرفته بار نمودند ، به راه افتاديم . يك كوزه آب داشتم .
سه فرسخ يا كمتر از قهقهه تا به سرحد ايران مىشد . اين سه فرسخ آب نداشت .
از حرارت آفتاب ، تشنگى غلبه مىكرد . يكقدرى از كوزه آب نوشيدم ؛ گويا آب جوشيده است ، ديگر نخوردم . چند عدد خيار بود ، از آنها كمكم مىخوردم رفع عطش مىشد . آنها تمام شدند . پوست آنها را نگاهداشته بودم . گردباد و آفتاب كه بود ، لبهايم مىخشكيد . با پوست خيار لبهايم را تر مىكرد [ م ] ، از زخم شدن مىترسيدم . همهى زوار مثل من بودند .
با زحمت زياد ، رسيديم به سرحد . آنجا رودخانه [ يى ] بزرگ بود ، آب سرد [ ى ] داشت . آنجا فرود آمديم . بليطها را گرفتند بردند . بهقدر يك ساعت آنجا مانده ، نماز خوانديم ، چاى خورديم . دو ساعت به غروب مانده بود ، سوار شده از سرحد روس خارج شديم رو به طرف مشهد . تا اينكه ، آفتاب غروب كرد .
علامت سرحد در بيابان ، كنار راه ، دو عدد مجسمهى شتر بود [ كه ] سرهايش به سرحد روسيه بود و پشتهايش به خاك ايران بود . چون هوا قدرى تاريك بود ، درست معلوم نكردم [ كه ] مجسمه [ ها ] از چه بودند . چنان به نظر مىآمد كه [ از ] ايران در نزد [ سرحد ] روسيه چيزى نيست . هركس با يك كار معنا مىنمايد .
در هرحال ، آن منزل ميان كوه بود ، سنگ بود ، آب هم از هرطرف جارى بود .
با زحمت زياد ، چهار ساعت از شب گذشته ، وارد آن منزل شديم . از رفقا دو نفر از اسب افتاده بودند به آب . با زحمت زياد ، بيرون آمده بودند . شب ، تاريك بود . در نزد كجاوهى من كسى نبود . آنجا كه رسيديم ، گمركچى آمد به اسباب نگاه كرد ، بليطها را قول كشيد . اول ماه رمضان بود . صاحب كاروانسرا از سابق آشنا بود ، ما
هامش
( 1 ) . كذا ( بازو / دست ؛ در اينجا به مفهوم تأييد كردن ، امضاء كردن . )
( 2 ) . « پالكى : كجاوهى بىسقف و روباز . » ر ك : نفيسى ، على اكبر ناظم الاطباء ، همان كتاب ، ص 707 .