تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
آنجا بناى شهر گذاشت . قريب سى سال مىشود كه آن شهر را بنا و آباد نموده [ است . ] تمام تركمان‌ها به اطاعت روس آمدند . تا اينكه ، بلخ ، بخارا ، [ و ] سمرقند به تصرف روس آمد و راه ماشين كشيد كه راه تركمان امنيت پيدا نمود ، از كثرت ظلم تركمان ، در اطراف مشهد آبادى نمانده بود ؛ كه از معجزه‌ى حضرت ثامن الائمه ، عليه السلام ذليل شدند . حال ، با آن قساوت قلب و شقاوت ، همه اسير روس هستند . بعد از تصرف نمودن روس قلعه‌جات تركمان‌ها را ، حكم نمود كه اسير آوردن و نگاهداشتن غدغن است . هركس كه از اهل ايران بود ، حكم نمود به شهر خودشان بروند . آنهايى كه از حبس و اسيرى خلاص شدند ، از اهل تبريز و اطراف خيلى بودند كه بنده چند نفر آنها را ديدم . نقل مىكرد [ ند ] : « سى سال يا زيادتر در حبس بوديم ، راه گريز نداشتيم . » راه عشق‌آباد كه ماشين بود ، زوار از آن راه مىرفتند . شانزده روز به مشهد مىرفتند از تبريز . چنان شد [ كه ] از عشق‌آباد اسب كرايه مىدادند به زوار . اسير بردن موقوف شد . از مطلب دور افتادم . مقصود اين است كه هركس ظلم را از حد گذرانيد ، عاقبت به ظالمتر از خودش گرفتار مىشود . همين‌كه ماشين از آن استان حركت نمود ، نيم ساعت از شب گذشته به عشق‌آباد رسيديم . فايتون گرفته آمديم در مهمانخانه . شب ، آنجا مانديم . بعد ، روز شد . آمدم بازار گردش كردم . هرچه فايتون و دليجان « 1 » سراغ كردم ، نبود . آمدم به پستخانه كه كرايه دليجان [ يا ] گارى نموده باشم . ديدم از رفقا چند نفر آمده‌اند . دليجان [ و ] فايتون نبود « 2 » گارى بود ؛ كرايه نمودند . بنده نكردم ، آمدم منزل . در عرض راه و عشق‌آباد رسيدگى كردم ، گفتند : « راه اين است . » استخاره نمودم ، راه قهقهه خوب آمد . پرسيدم : « ماشين كى مىرود ؟ » گفتند : « يك ساعت بعد از اين . » آمدم فايتون گرفته اسباب‌ها را آوردم . چند نفر كه مرا ديدند ، آنها هم با من همراه شده ، آمديم به واگزال ؛ بليط گرفتيم ، در ماشين نشستيم . بعد از سه ساعت يا زياد [ تر ] ، وقت ظهر بود [ كه ] به قهقهه رسيده از ماشين پائين آمدم . كاروانسرا [ يى ] بود خارج از شهر ، آنجا منزل نموديم . هوا بسيار گرم بود . آن شب را آنجا ماندم . دختر كوچك [ كه ] « گيلان » نام داشت . ناخوش بود
هامش
( 1 ) . در اصل : دلجان . ( 2 ) . در اصل : ندارد .
حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 235 | حاج محمد تقى جورابچى / على قيصرى