تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
پراخود بنا كرد به والاى « 1 » زدن . ديگر نه شام خورديم ، نه چاى ؛ خوابيديم « 2 » . در طلوع آفتاب پا شديم . دريا ساكت شده بود . تا اينكه ، ظهر نشده به تازه‌شهر رسيديم . آمديم در واگزال ، قدرى رفع خستگى شد . چاى خورديم ، ناهار خورديم . رفتيم بليط بگيريم ، نوبت نرسيد . به‌قدر 30 نفر بليط گرفته بودند ، ماشين رفت . در هرحال ، آمديم به‌قدر سه چهار ساعت آنجا مانديم . هوا گرم بود ، جايى نرفتم . عيال هم همراه بود . تا اينكه ، رفقا صحبت كردند [ كه ] بليط جهت عشق‌آباد بگيريم يا قهقهه . بعضى گفتند : « راه قهقهه ناامن است و كوه است . راه عشق‌آباد امن است . » بنا را بر استخاره گذاشتند . بنده كنار ايستادم . استخاره به عشق‌آباد خوب آمد . من هم بليط عشق‌آباد گرفتم كه هرگاه فايتون [ باشد ] مىروم ؛ امنيت راه هم معين مىشود . دو ساعت از شب گذشته ، ماشين از تازه شهر حركت كرد . در عرض راه كه به استان « 3 » مىرسيديم ، تركمان همه‌چيز سر راه مىآوردند : هندوانه ، خربوزه ، انگور ، [ و ] گيلاس « 4 » فراوان بود . بعد از ظهر ، [ به ] يك استان رسيديم كه در يادم نيست اسم آنجا . گفتند : « اينجا تماشا دارد . » از ماشين پائين آمدم . قدرى از استان كنار رفتيم ، يك عمارتى بود ، داخل شديم . ديدم كه مجسمه‌ى يك نفر از بزرگان « 5 » تركمان‌ها كه [ بعينه ] خودش بود ، روغن زده بودند . ايستاده بود . رنگش زرد بود . محاسن هم داشت ، و بند زير جامه‌اش ابريشم داشت . [ بر ] سرش طوقى بود [ كه ] آويزان بود ، مثل حمايل شمشير . يك دبه باروت از كمرش آويزان بود . شمشير در دست بلند كرده بود ، [ گويى ] مىخواهد كسى را بزند . در برابر يك توپ بود ، و در پشت يك سالدات روسى با هيأت مجسمه ايستاده بود تفنگ در دست ، به آن تركمان نشانه مىانداخت . خيال تركمان اين بود [ كه ] توپ را با شمشير بزند . خيلى غريب بود . در ديوار اتاق عمارت بعضى عكس‌ها بود [ از ] همين احوالات تركمان [ و ] دعواى روس . به آنها چندان ملتفت نشدم ، تماشاى آن عكس « 6 » را نمودم .
هامش
( 1 ) . كذا ( - اين‌پهلو آن‌پهلو شدن . ) ( 2 ) . در اصل : خابيديم . ( 3 ) . « استان : جاى خواب و آرامگاه و خوابگاه . » ر ك : نفيسى ، على اكبر ناظم الاطباء ، همان كتاب ، ص 207 . ( 4 ) . در اصل : گلاس . ( 5 ) . در اصل : بزرگ . ( 6 ) . مقصود : همان مجسمه‌ى فوق الذكر است .
حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 233 | حاج محمد تقى جورابچى / على قيصرى