نفر صاحب علم [ اگر ] مىشد ، نمىآورديم .
در هرحال ، در ظاهر علم همهچيز را دارا هستيم ، در مقام عمل همه نادان .
رفتهرفته ، ايران ضعيف شده تجارت ايران را خارجه مىنمايد ، تمام اهالى ايران به خارجه مزدور شدهاند . عملش [ را ] نداريم ؛ هركس با يك طرز كار مىكند و آخر آن كار را نمىداند . مثلا : يك مورچهى ضعيف مىبيند يك رشتهى باريك در مناره آويزان است . بنا مىكند آن رشته را گرفته ، ميل به بالا مىكند . نمىداند كه سر آن رشته در كجا است ، يا اينكه سر آن رشته در جايى محكم است ، يا اينكه در جايى است [ كه ] همينكه به سر رشته رسيد براى او هلاكت هست . چون از هر جهت بىخبر است ، بنا مىكند با آن رشته راه رفتن . بصيرت ندارد كه ملاحظهى آخر رشته [ را ] نمايد . لكن ، آدم عاقل [ كه ] از دور ايستاده ، اول [ و ] آخر رشته را مىبيند . هرگاه به مورچه بگويد كه « اين رشته را بالا رفتن براى تو صلاح نيست » ، معلوم است آن عاقل را جاهل خواهد گفت ، كه « من از تو بهتر مىدانم .
تو در كنار ايستادهاى ، دست تو به رشته نمىرسد مىگويى به هلاكت مىرسى . » حال ما همين است . چون درس تجارت نخواندهايم ، در دست يكى يك كارى مىبينيم ؛ بدون اينكه از كم [ و ] كيف آن كار آگاه باشيم داخل آن كار شده در اندك زمانى سرمايه را هم سر آن كار گذاشته سرگردان مىباشيم ؛ [ و ] به آخر رشته نرسيده پشيمان شده [ ايم ] . آن وقت ، فايده ندارد پشيمان شدن . معلوم است [ كه ] اينها را همه مىدانند ، احتياج به نوشتن ندارد . چنانكه ، هرگاه خود حقير و برادرم قانون تجارت را مىدانستيم ، گرفتار اين خسارت بزرگ نمىشديم . بعد از رسيدن خسارت ، آن وقت بيدار شديم ديگر براى ما فايده نداد .
به نزد يكى از تجار خارجه رفته بودم ، به من گفت : « در يك براتى كه امضاى چهار نفر در آن برات باشد ، [ اگر امضاى ] يك نفر از آنها نامعتبر باشد آن برات را نمىگيرم . حال آنكه ، پول برات از هركس باشد من مىگيرم . » لكن ، ماها ملاحظهى اين چيزها [ را ] نداريم . يك شاهى ارزان باشد ، ديگر ملاحظه نمىكنيم [ كه ] اين چهجور آدمى است . از اصفهان با يك نفر طرف بودم ، نوشته بود : « به يك نفر نسيه مىدهم كه وراث او سالم باشد . به آدمى بىوارث مال نمىفروشم . هرگاه خدا نكرده فوت شد ، طلب من از وراث سالم مىرسد . هرگاه بىوراث شد يا اينكه وارث دارد صغير است ، آن وقت كار من به صعوبت مىكشد . »
حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: حاج محمد تقى جورابچى
ص٢١٥