ناتمام است . گفتهاند : « به اتفاق جهان مىتوان گرفت . »
يك مثلى به يادم آمد كه سه نفر رفته بودند به يك باغ . بىاذن صاحبش داخل باغ شده ، بنا كردند از ميوههاى باغ خوردن [ و ] به جوال [ و ] دستمال پر كردن .
صاحب باغ آمد ، اين سه نفر را ديد كه باغ را مىگردند ، هرجا ميوهى خوب هست مىچينند به دستمال [ و ] جوال مىگذارند . آمد نزد اينها سلام كرد . ديد يكى سيد است ، يكى عمامه دارد ، و يكى كلاه دارد . مىگويد : « چرا به باغ آمدهايد ؟ » مىگويند : « مهمان هستيم . » صاحب باغ مىگويد به سيد : « تو سيد هستى . هرچه بخورى [ و ] ببرى در خمس محسوب است . اين هم ملا است . رد مظالم دارم و مال امام دارم . اين بخورد ، به آنها حساب است . اين يكى نه سيد است نه ملا ، به دزدى آمده است . خوب است اين را بگيرم به درخت ببندم . » آن كلاهى را مىگيرد . سيد و ملا يارى مىكنند ، او را مىبرند به درخت مىبندند . صاحب باغ ديد كه اينها اتفاق ندارند . بعد ، مىگويد به ملا : « آخوند من رد مظالم ندارم . مال امام و خمس هردو به سادات مىرسد . تو چرا به باغ داخل شدى ؟ » او را هم مىگيرد . سيد هم خيال مىكند [ حال كه صاحب باغ ] ملا را گرفت [ ديگر ] با اين كار ندارد . ملا را هم به درخت مىبندد . آن وقت مىآيد كه « سيد ، تو چرا بىاذن به باغ آمدى ؟ » چون سيد تنها بود ، زورش به او نرسيد . او را هم گرفت نزد رفيقها [ يش ] بست . بعد ، بنا كرد اينها را چوبكارى نمودن . آنها به يكديگر گفتند : « هرگاه ما در اول اتفاق مىنموديم ، اين صاحب باغ نمىتوانست ما را بگيرد . چون اتفاق نكرديم ، به اين بلا دچار شديم . »
هرگاه [ در ] ايران همهى شهرها اتفاق مىكردند ، اين بلا و ويران شدن خانمانها بر اهالى نمىآمد . اسم اتفاق در زبان داريم ، عمل نداريم ؛ اين است كه همه كارهاى ما به هدر مىرود . لفظ را مىگوئيم ، ديگران عمل مىكنند ؛ لكن ، خودمان در سر لفظ دعوا مىكنيم . رفتهرفته ، ايران و اهالى ايران سرگردان و پريشان مىشوند [ ، بهطورى ] كه ولايت خارجه از ملت ايران پر شده ، كه كارهاى رذيل ، كه حمالى و عملگى در ماشينها و جاى ديگر نصيب ايرانى است . از بىعلمى ، در جاهاى معتبر كه ميرزا و صندوقدار و تحويلدار لازم است ، در آن جاها نمىگذارند . لكن ، آن كارهايى كه رعيت خارجه او را رغبت ندارند ، در آن كار ايرانى است . هرقدر هم دست [ و ] پا بزنيم ، از جهت علم خارجه به ما مسلط شده كه در ميان بيست و پنج كرور ايرانى ، مستشار ماليه از آمريكا آوردهايم . يك
حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 214
مساهمون: حاج محمد تقى جورابچى
ص٢١٤