تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
عرض راه ، سوار زياد به ستار خان ملحق شد . به سراب رسيد ، و بعضى كه اغتشاش مىكردند ، آنها را بعضى گرفت و بعضى فرار كرد [ ند . ] وارد اردبيل شد . جهت ستار خان پيشواز زياد نمودند . در انجمن آنجا فرود آمد . چون بعضى از شاهسون [ به ] اردبيل آمده با ستار خان سؤال و جواب نمودند كه از آنها چند نفر [ به ] تبريز آمده ، امنيت راه را عهده‌ى آنها بگذارند ؛ بعضىها گفته بودند : « اين رئيس‌ها را نگاهداريد [ تا ] از اينها جريمه بگيريم . » آنها هم فهميده بودند ، رفته بودند از اردبيل ميان شاهسون . از اهل اردبيل به شاهسون كاغذ نوشته بود : « هرگاه بيائيد ، ستار خان را مىگيريد . » ستار خان هم به‌قدر صد نفر سوار داشت ، قدرى از آنها در اطراف بودند . [ سران ] شاهسون [ و رحيم خان ] رفته سوار جمع كرده ، اطراف اردبيل را مىگيرند . چند نفر از آدم‌هاى ستار خان در عرض راه مقتول [ شده ] ، باقى به شهر مىآيند [ و ] در قلعه جمع مىشوند . ستار خان به تبريز خبر مىدهد كه « سوار [ و ] استعداد بفرستيد . شاهسون اطراف شهر را گرفته‌اند . » از تبريز براى او مدد نمىرسد . اهل اردبيل هم [ كه ] چندان حس و غيرت اسلاميت ندارند ، به شاهسون سفارش نمودند بسيارى كه ما با شما هستيم . شاهسون هم آمد دور قلعه را محاصره نمود . ستار خان با آدم‌هايش سنگرها را گرفته ، دعوا مىكردند . اهل اردبيل از ستار خان روگردان مىشوند ، [ او ] مىماند با آدم‌هايش ، [ تا ] فشنگ آنها تمام مىشود . هرچه از اهل اردبيل با پول فشنگ خواسته بود ، يكى دو هزار پول هم فرستاده بود ، نداده بودند . لاعلاج شده ، ديده بود از اهل شهر هم به ستار خان گلوله مىاندازند ، به آدم‌هايش گفته بود : « [ با ] دو طرف دعوا نمىشود [ كرد ] . ما از پيش دعوا نمائيم ، اهل شهر با شاهسون يار شده ما را از پشت سر مىزنند . » بعضى از آدم‌هايش را به قونسولخانه مىفرستد ، و خودش هم شب با آدم‌هايش بيرون آمده ، از ميان دو هزار شاهسون گذشته به سراب مىرسد « 1 » . اهل اردبيل شاهسون را خبر كردند [ كه ] ستار خان رفت . شاهسون وارد شده ، بنا مىكنند بازار و كاروانسرا و خانه‌ها را غارت نمودن . حتى ، در اردبيل در كاروانسراى حاجى ميرزا توتون « پاپيروس » « 2 » داشتيم ، نه [ عدد ] صندوق را غارت
هامش
489 . ( 1 ) . شب 23 شوال 1327 . ر ك : همان كتاب ، ص 512 . ( 2 ) . در اصل : پاپروس .