براى ما خوش مىگذشت . چند نفر از اهل تبريز در يك منزل بودند ، تا پنج از شب رفته عيش مىنمودند .
بعد ، از « پراخود » « 1 » تقى اوف بليط گرفته ، يك شب [ و ] يك روز [ بعد ] به انزلى رسيدم . اخوى كربلايى شفيع به جهت استقبال به انزلى آمده بود . آن روز ، چند نفر از اهل تبريز بود [ ند ] ، عيال هم داشتند . در انزلى نمانديم . بهقدر سه ساعت بعد از آن ، با « باركاس » « 2 » روانهى رشت شده ، شب هجدهم جمادى الاول به رشت رسيده ؛ بعضى از دوستان بازديد آمده ، تا دو سه روز مشغول كارى نبودم . هواى رشت آن روزها بسيار گرم بود . از كثرت كك « 3 » شبها نمىشد استراحت نمود . يخ هم آن سال گران بود . احوالات رشت آن روزها امن بود ، مجاهد زياد بود .
اعلان مشروطه كه [ شاه ] داده بود ، سردار اسعد در اصفهان آدم باكفايتى بود ؛ اينها جواب داده بودند : « اين همه خسارتها را امير بهادر و مجلل السلطان و چند نفر غير از آنها به دولت و ملت زدهاند ، باعث اين همه خونريزى و فساد شدند .
آنها را حبس نموده ، بعد از منعقد شدن دار الشورا قانونا به آنها مجازات بدهند .
اين آدمها ، بعد از همهجور فساد باز در سر كار خود هستند . معلوم مىشود باز پوليتيك به خرج ملت داده كه بعد از آمدن وكلاء ، آنها را هم بگيرى . » جواب كافى به اينها از تهران ندادند . سردار اسعد در اصفهان ماند . سردار بهادر سه اردو ترتيب داد : اولش را فرستاد به كاشان ؛ دومى در عرض راه بود ؛ سومى « 4 » در اصفهان .
سپهدار هم از رشت مجاهد و سواره فرستاد به منجيل ، و از منجيل آن طرف گذشتند . غياث نظام كه در قزوين رئيس قشون بود ، با مجاهدين دعوا نموده خودش كشته شد ؛ سوارهها بعضى فرار ، و بعضى تسليم شدند . مجاهدين وارد قزوين شدند « 5 » . سپهدار هم از رشت عازم قزوين شد .
باز از تهران به انجمن تبريز مخابره نمودند كه « تمامى مقاصد ملت را ديديم .
هامش
( 1 ) . در اصل : پراخوط . « پراخود - مأخوذ از روسى : كشتى بخارى . »
( 2 ) . در اصل : باركز . « باركاس . مأخوذ از روسى : زورق بزرگ بخارى ، كشتى كوچك ؛ قايق موتورى » . همان كتاب ، ص 450 .
( 3 ) . در اصل : كبك .
( 4 ) . در اصل : سيمى .
( 5 ) . چهاردهم ربيع الثانى 1327 . ر ك : كسروى ، احمد ، تاريخ هجده سالهى آذربايجان ، امير كبير ، تهران ، 1353 ، ص 204 .