داشت كه راضى نبودند يك من نان به تبريز برسد « 1 » .
ستار خان قونسولها را به انجمن دعوت نمود . گفته بود : « تا حال ، آذوقه [ و ] گندم در ارگ بود ، حالا تمام شد . جهت رعاياى خود فكر آذوقه نموده باشيد . » قونسولها از عين الدوله قدرى گندم [ و ] آرد خواسته بودند . اول ، گفته بود ببرند .
بعد ، بعضى از اشرار كه خيالشان غير از شقاوت [ نبوده ] چيزى از رحم در دل ايشان نبود ، گفته بودند : « بايد اهل تبريز از گرسنگى بميرند . يك من نان نمىگذاريم [ برود ] . »
در اين بلوا ، فقرا [ و ] كسبه گرسنگى مىكشيدند . آنها كه صاحب ملك و متمول بودند ، آنها در خانه آرد [ و ] گندم داشتند . آنها كه مجاهد بودند [ و ] دعوا مىكردند ، نان آنها را مىدادند ، علاوه هم مىدادند . غير از اينكه مظلوم و بيچاره و زن بىصاحب گرسنه مىماندند ، هركس مخلفات داشت مىفروخت . چون پول نبود ، مس [ يك ] من دوازده هزار شد . هركس هرچه داشت فروخت ، عوض اينكه چيزى بيابد [ تا ] اهل [ و ] عيالش گرسنه نمانند . طول دادن اين مقدمه ، ملامت و غصه مىآورد . يك ماه نصف اهل شهر عوض ناهار علف [ و ] يونجه بخورند ، حالت آنها چه خواهد شد ؟
در آن بلوا ، از بختيارى هم دويست سوار يا زياده آمده بود . در دعوا ، يك نفر از رؤساى « 2 » ايشان مقتول مىشود . جنازهى او را برداشته ، به باسمنج مىبرند .
خبر به ايشان مىرسد كه « در اصفهان اغتشاش شده ، سردار بهادر و سردار اسعد « 3 » با بختيارى در خانهى حكومت ريخته ، حكومت فرار نمود ؛ شهر اصفهان مشروطه شد ، انجمن باز كردند . » « 4 »
هامش
( 1 ) . احتمالا اشاره به صمد خان و دارودسته او است .
( 2 ) . در اصل : رئيس .
( 3 ) . هنگام فتح اصفهان ، 11 ذيحجهى 1326 ، سردار اسعد در ايران نبود . نامبرده در 16 ربيع الثانى 1327 وارد اصفهان شد . ر ك : ناظم الاسلام كرمانى ، تاريخ بيدارى ايرانيان ، به كوشش على اكبر سعيدى سيرجانى ، انتشارات لوح ، تهران ، 1357 ، ج 2 ، ص 413 .
( 4 ) . دوشنبه 11 ذيحجه 1326 صمصام السلطنه به فتح اصفهان توفيق يافته ، در روز يكشنبه 17 ذيحجه انجمن اصفهان دائر مىگردد . ر ك : شريف كاشانى ، محمد مهدى ، همان كتاب ، صص 235 ، 257 .
صمصام السلطنه طى مكتوب مبسوطى كه به ستار خان نگاشته است ، مىنويسد : « با پانزده تن از بنى اعمام خود و قريب سه هزار سوار و تفنگچى . . . به طرف اصفهان رهسپار شده ، بعد از ظهر نهم ذى الحجه وارد