بيرق سرخ برداشته بودند ، و قدرى از قفقازى و غيره بودند . نطق مفصل نمودند كه « شما به اين مشروطه راضى هستيد ، تا آخر نفس باقى خواهيد ماند . هركس راضى است ، انگشتش را بلند كند . » چون لفظ بود ، همه انگشت را بلند نمودند .
نطق تمام نشده بود [ كه ] ، صداى توپ از طرف خطيب بلند شد . با تلفن خبر دادند كه « امداد نمائيد ؛ صمد خان شنيده كه امروز همه در ميدان مشق رفتهاند و سنگرها خالى است ، يورش آورد . » فورا ، آن آدمها كه در ميدان مشق بودند ، رو كردند به خطيب . جمعيت متفرق شد . قدرى باران آمد ، ما هم رفتيم در قبرستان گجل [ تا ] چه خبر خواهد شد .
تا غروب ، خبر رسيد كه سوارههاى صمد خان فرار نمودند ، قدرى مقتول [ شدند . ] اول ، سوارهها به سنگر ملت داخل شده بودند . قدرى نان و دو عدد تفنگ بود ، آنها را برده بودند . ستار خان از همه پيشتر رسيده ، سوارهها فرار نمودند ؛ چند عدد تفنگ و غيره از آنها گرفتند . تا چند روز دعوا نبود .
جناب مستطاب آقاى ثقة الاسلام ، سلمه اللّه ، كه بسيار وجود [ ى ] محترم است ، در اين بلواى تبريز ، اهل تبريز مشاهده كردند چقدر خير اين وجود به شهر رسيد . همهى دوست و دشمن تصديق مىكردند . داراى جميع علوم بود . در علم سياسى ، در تبريز مثل او كسى نبود . وقتى ورقهى انتخاب جهت انجمن و وكيل دار الشورا به مردم داده بودند ، از همه زيادتر به اسم او درآمد ؛ قبول نكرد ، به تهران از طرف خود وكيل فرستاد . در انجمن [ هم ] قبول نكرد . در هرحال ، اعضاى انجمن را جمع كرد كه يك تلگراف باز [ به ] تهران نموده باشند . به اتفاق آراء ، تلگراف مفصل از سيم كمپانى مخابره نمود . جواب از تهران آمد ، قدرى با ملايمت ، كه « از اول كار خدمت شما به دولت معين است . در احترام شما دولت مضايقه ندارد . هرچه مطلب شما باشد ، قبول خواهد شد . لكن ، خوب است باسمنج تشريف برده ، در بودن عين الدوله مكالمات باشد . » « 1 »
جناب ثقة الاسلام اين تلگراف را به انجمن فرستاد . بعد از مشاوره ، اين رأى را پذيرفتند كه آقاى ثقة الاسلام به باسمنج برود . به عين الدوله يك كاغذ نوشتند ،
هامش
( 1 ) . « در 17 ربيع الاول [ 1327 ] ، تلگرافى از شاه آمد كه احضار به باسمنج مىكرد . » ر ك : مجموعهى آثار قلمى شادروان ثقة الاسلام شهيد تبريزى ، ص 141 ؛ جهت اطلاع از متن تلگراف مزبور ، رجوع كنيد به : اميرخيزى ، اسماعيل ، همان كتاب ، ص 419 .