با قوهى الكتريك مىانداخت . حكم دعوا داده بود « 1 » . بهقدر ده توپ انداخته بودند .
گفته بود : « اهل تبريز تسليم شدند ؟ » گفته بودند : « خير ! تسليم نشدند . » باز قدرى توپ انداخته بودند . از تبريز هم جواب آنها را مىدادند . بعد از يك ساعت كه بهقدر سى توپ از كوه سارى [ و ] از جاى ديگر انداخته بود ، بعد به آدمهايش گفته بود : « تسليم شدند ؟ علما و تجار مىآيند كه امان بده ؟ » گفته بودند : « خير ! تسليم نشدند . » با دوربين نگاه كرده ، توپهايى كه در سنگر گذاشته بودند ، آنها را ديده گفته بود : « عجب آدمهاى جسور [ ى ] اينجا هستند كه اينقدر توپ انداختم تسليم نمىشوند ! » سوار اسب شده رفته بود .
چون چند نفرها اين را شنيده بودند ، صحبت مىكردند . اطفال با رنج با يكديگر مىگفتند : « تسليم شدند ؟ » حتى از كوچه [ يى ] سردار ارشد مىگذشت ، اطفال اينجور چيزها را نمىفهمند ، صدا كرده بودند : « تسليم شدند ؟ » به آدمهايش گفته بود به اينها گوشمال بدهيد . آن اطفال « 2 » گريخته بودند . به دو سه نفر قدرى باقمچى زده بودند . بعد از آن ، سردار ارشد رفت به باسمنج . ديد كه از عهدهى تبريز نمىآيد ، ديگر به دعوا نيامد .
چند روز بعد از آن « 3 » ، آدمهاى باقر خان در طرف مارالان كه سنگر دولتى بود ، در بالاى كوه بود ، شب هجوم آورده شده به سنگر آنها مىريزند . آنجا كه سوار و سرباز بود ، چند نفر فرار [ كرده ] ، چند نفر مقتول [ شده ] ، و شش نفر [ را ] مىگيرند . اسباب ، چادر ، و تفنگ آنها را مىگيرند مىآورند . يك نفر هم از ملت مقتول شد . اسيرها را به نزد باقر خان مىبرند ، و از آنجا به انجمن آورده نگاه مىدارند .
از جهت كمى آذوقه به اهل تبريز بد مىگذشت . لكن ، در باسمنج و جاى ديگر كه در تصرف دولتيان بود ، نان يك هزار بود ، گوشت شش هزار ، روغن دو تومان . آنجا بسيار ارزانى بود . لكن ، نمىگذاشتند يك من نان اين طرف بياورند ، و تردد هم نبود .
چون در طرف . . « 4 » . و خوى و سلماس از دهات مشروطهخواه بودند و تردد
هامش
( 1 ) . جمعه 5 صفر 1327 . ر ك : كسروى ، احمد ، همان كتاب ، ص 853 .
( 2 ) . در اصل : اطفالها .
( 3 ) . شنبه 6 صفر 1327 . ر ك : همان كتاب ، ص 853 .
( 4 ) . يك كلمه ناخوانا بود .