تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
بخورى . از اطراف هم شنيده مىشد به شهر سفارش مىدادند [ كه ] « اين‌قدر قشون از فلان جا آمده ، خاك تبريز را در توبره‌ى اسب خواهند برد . تسليم دولت شويد كه در امان باشيد . » بعد از عيد ، باز به‌قدر دويست نفر به عزم زيارت كربلا و بسيارى فرار نمودن از تبريز ، عازم شدند . آنها را تمام نزد صمد خان برده ، اذن داده بودند كه بروند . بعد از چند روز ، دسته [ يى ] ديگر عازم شدند . سواره‌ها تمام خورجين و پول آنها را گرفته ، گفته بودند ديگر اذن نيست . آنها هم دست خالى برگشته بودند . آنها كه ديدند حال اين قرار است ، ديگر كسى جرأت نداشت كه از سنگرهاى تبريز بيرون برود . مدت اين محاصره ، از اولش سه ماه [ و ] نيم شد . در آخر كار ، اهل تبريز [ را ] كارد به استخوان رسيد . از طرف ، نبودن پول و نبودن نان كه قحطى بود . گوشت [ يك ] من هجده هزار ، آن هم بسيار كم يافت مىشد . روغن لامپا [ يك ] من شش هزار . هرچند كه از خانه بيرون آمدن امكان داشت ، امنيت بود ؛ ولى انسان نمىتوانست بيرون برود فقرا را ديده باشد . از گرسنگى معلوم نبود چقدر بچه و زن فوت شدند . به‌قدر امكان ، از خويش و اقوام دستگيرى مىكرديم ، كه خداوند از جهت دعاى آنها ما را از آن بليه نجات داد . هرچند مال ما در عرض راه فوت شد ، لكن صدمه‌ى جانى نرسيد . سردار ارشد كه از تهران مأمور شده بود ، توپ مسلسل آورده . از باسمنج يك كاغذ مىنويسد به اهل تبريز كه « هرگاه تسلم شديد [ و ] علما و بزرگان به وساطت آمدند ، از گناه شما مىگذرم . هرگاه تسليم نشديد ، يك نفر از شما را زنده نمىگذارم . » جواب او را از انجمن نوشتند : « مثل تو سردار خيلى ديده‌ايم . هرچه از دست تو آيد مضايقه نكنيد . » به عين الدوله گفته بود : « تا حال اينجا معطل شده‌ايد . من حالا مىروم در عرض دو ساعت تبريز را مىگيرم . » عين الدوله گفته بود : « از راه رسيده [ يى ] ؛ قدرى از خستگى راه بيرون آى تا بعد از آن . » خبر سردار ارشد در تبريز شدت پيدا كرد . تا اينكه ، سردار ارشد آمده بود به بارنج و از آنجا به كوه سارى رفته ، با دوربين به تبريز نگاه كرده ، گفته بود : « اينها تمامى به تبريز محسوب است ؟ » گفته بودند : « بلى ! » يك توپ آورده بود كه