بلايى عظيم بود . آن روزها ، جهت هواى بهار سبزه و علف از زمين روئيده بود . يونجه كه در اول قدرى نازك برگ مىشود ، برخى آدمها با سركه مىخورند .
مدت يك ماه ، خوراك بسيارى مردم يونجه شد ، و مىرفتند باغات و زراعت علفهاى شيرين را مىخوردند . حتى ، نان يك اندازه [ يى ] مقابل با مس مىدادند . گرسنگى در نهايت درجه بود .
دو سه ده بود در يك فرسخى . بهقدر ده نفر حمال از شهر ديدند كه بروند از آنجا گندم بياورند . چند روز آنها رفتند ، شب مىآوردند . چون از جاده « 1 » راه قدرى كنار بود ، از بيراهه مىرفتند . آن حمالها پنجاه نفر شدند ؛ مىرفتند هريك بهقدر پانزده من گندم مىآوردند . بهقدر ده روز آوردند . دولتيان خبردار شدند ، در سر راه اينها سوار گذاشتند . حمالها از قريه بيرون آمدند جوال « 2 » در پشت ؛ اينها را مىگيرند . بعضى از حمالها جوال را انداخته فرار مىكنند . سى نفر از حمالها [ را ] مىگيرند ، مىبرند نزد رحيم خان . اينها را اول قدرى چوبكارى مىكند . بعد ، اينها را مىبرد و در يك طويله حبس مىكند . آدمهاى زياد از اهل تبريز در آنجا حبس بودند . وقت شام شده بود . آورده بودند نزد هركدام [ از ] حمال [ ها ] و ديگران يك مشت جو خشك ريخته بودند [ كه ] بايد اينها را بخوريد ؛ با تازيانه مىزدند . غير از جو ، رحيم خان ظالم چيزى نمىداد . گوشت دهنهاى آن بيچارگان زخم شد . اهل ده در پنهانى ، از سوراخ طويله به آنها نان مىدادند .
يك نفر از حمالها يك استخوان بزرگ در طويله پيدا كرده ، سوراخى كه در طرف صحرا بود ، آن را كمكم بزرگ مىكند به اندازه [ يى ] كه بتواند آدم از آن بگذرد .
رفيقش [ را ] بيدار مىكند كه « من رفتم ؛ تو هم رفيق [ ات ] را بيدار كن و بيا . » بهقدر ده نفر از حمالها بيرون آمده فرار مىنمايند . آخرى كه رفيق [ اش ] را بيدار مىكند ، آن رفيق بيدار مىشود باز به خواب مىرود . غير از پيراهن و زيرجامه لباس ديگر نداشتند ؛ هوا هم سرد بود ، روى هم مىخوابيدند .
صبح آدم [ هاى ] رحيم خان آمده ، ديده بودند ده نفر گريختهاند . آنها بيدار مىشوند و پشيمان مىشوند كه چرا ما بيدار نشديم فرار كنيم . آن حمالها كه به شهر آمده بودند نقل مىكردند . آن بيچارههاى ديگر در عذاب ماندند .
تا حال ، نشده است كه به اسير نان ندهند جو خشك بدهند [ كه ] بايد اين را
هامش
( 1 ) . در اصل : جعده .
( 2 ) . در اصل : چوال .