رسيد .
چون آن نطقها كه مىكردند بسيارى فراموش شده ، و علاوه سه سال از آن دعوا گذشته ، در هرجا سهو [ و ] نسيان باشد از اين جهت است . علت نوشتن اين مطالب اين شد كه در رشت بازار بسته و روس مداخله مىكند ، امنيت ندارد حجره رفتن ؛ جهت اينكه بيكار مانده باشم خيالات فوق العاده مىرسد ، به نوشتن اينها خودم را مشغول نمود . هرگاه در تبريز مىبودم ، باز بعضى احوالات به اينها منضم مىنمودم . خداوند به زودى كار رشت را اصلاح فرمايد .
چون عيد نوروز شد ، گندم از ارگ كم ماند و به خبازها نمىدادند ، مانده بود بيست دكان . مىگفتند : « بايد اين گندم جهت مجاهدين بماند ، نان بخورند به دعوا قوت داشته باشند . » بعد از آن ، چنان شد [ كه ] اهل شهر به ناهار نان نمىيافتند ، يا اينكه از دو روز يك دفعه نان پيدا مىكردند . آنچه نخود [ و ] لپه بود ، آنها را مىپختند عوض ناهار او را مىخوردند . تا اينكه ، لپه [ و ] نخود ، تمام شد ، برنج ميانهى رسمى هم تمام شد ، نرخها ترقى كرد . قندفروشها ديدند كه دو ماه است قند نمىآيد . آنقدر هم قند نمانده . در عرض يك هفته ، [ قند به يك ] من هشت هزار رسيد ؛ برنج صدرى چهارده قران ؛ روغن [ و ] كره شش تومان ، آن هم روغن خالص نبود . از چند سال [ پيش ] ، يك نفر زردآلو كه « . . . » « 1 » مىگويند به قدر دويست عدل داشت ؛ خراب شده بود بايستى به حمال داده [ در ] رودخانه بريزند . آنها را [ يك ] من چهار عباسى اول فروخت ، بعد يك هزار الى [ يك ] من دو هزار فروخت . بعد از آن ، مىرفتند خانهى [ بعضى ] مردم كه آرد [ و ] گندم زياد داشته باشد ، بيرون آورده به انجمن [ يك ] من دو هزار داده كه به فقرا بدهند .
يك روز ، يك نفر از اقوام ما مرحوم شده بود . آن روزها ، هيچكس تعزيه نمىگرفت . آنها گفتند : « اين جوان است ، يك روز تعزيه باشد . » به سه نفر پول دادم كه بروند دو من نان بگيرند . هر قيمت باشد ، بگيرند . بعد از ظهر ، دست خالى آمدند [ كه ] « از مارالان تا عمو زين العابدين رفتيم ، از خانهها سراغ كرديم . [ يك ] من شش هزار هم باشد پيدا نشد . » آخر ، به خدمتكاران و عرشهخوان « 2 » پول دادم كه « برويد در بازار ، هرچه شد ناهار بخوريد . » چند عدد نان از خانه خودمان آورديم كه زنها بخورند .
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا بود . احتمالا لؤله [ اى ]
( 2 ) . در اصل : عرشخوان . « عرشهخوان - نوحهخوان » .