اهل محله بعضى مىآيند . به آنها مىگويد : « با شما كار ندارم . مفسدين و لامذهبان مىخواهند دين اسلام را پايمال نمايند ، از براى حفظ دين اسلام بايد دعوا نمود تا آنها را بگيرم . »
خبر به ستار خان مىرسد كه حكمآباد را گرفتند . باقر خان هم در قله و سر خيابان و در مارالان دعوا مىكرد . باقر خان آن روزها ناخوش بود ، مير هاشم خباز در جاى او بود و مداخل زياد در آن بلوا نمود . گندم را از ارگ مىآورد [ يك ] من دوهزار . نان خاصه مىپخت ، عددى مىفروخت [ يك ] من خمسه شش هزار .
هرجا [ با ] شد ، چون خون جگر فقرا در سر اين گندم مىريزد ، اين بود كه عاقبت ندارد ، صدمه او خواهد رسيد .
ستار خان با بمبانداز و مجاهدين به طرف حكمآباد رفتند از طرف عمو زين العابدين . باقى مجاهد [ ين ] با صداى « يا اللّه » از طرف ويجويه روانه شدند . ستار خان از پيش مىرفت ، وارد مسجد ديزج شد . از آنجا ، چند تير انداخت . بعد ، از مسجد بيرون آمد ، [ به ] خانه [ يى ] ديگر رفت كه از آنجا ميدان حكمآباد نزديك بود . دو سه بمب طرف ميدان انداختند . به ميان سوارهها و لوله مىافتد ، كه مىبينند اتصالا گلوله مىآيد . در گوشه [ و ] كنار كه آدم [ هاى ] صمد خان بود [ ند ] ، فرار مىكنند . صمد خان در روى صندلى قليان مىكشيد ، مىبيند سوارهها فرار مىكنند مىگويد « چه خبر است ؟ » مىگويند : « ستار خان آمد . » قليان از دست [ او ] مىافتد زمين ، مىشكند . سوار اسب شده ، فرار مىكند .
ستار خان از عقب آنها مىرسد ، آبدارى صمد خان را با پيشخدمت او مىگيرد . ناهار « 1 » او را ستار خان مىخورد ، در جاى او [ بر ] صندلى مىنشيند . تا دو ساعت [ به ] غروب مانده ، تمام آدمهاى صمد خان فرار مىكنند و بسيارى كشته مىشوند . هرچه توانسته بودند ، كشتهها را برده بودند ؛ باز در ميان باغ و زراعت [ از ] كشتهها مانده بود « 2 » .
اهالى حكمآباد آسوده مىشوند . در عرض چند ساعت كه سوارهها به حكمآباد آمده بودند ، بهقدر پنجاه خانه [ را ] غارت كرده بودند . قدرى [ را ] برده
هامش
( 1 ) . در اصل : نهار .
( 2 ) . جهت اطلاع بيشتر از محاربهى دوازدهم صفر 1327 ، رجوع كنيد به : كسروى ، احمد ، همان كتاب ، صص 869 - 855 .