نمىگذاشت از طرف جلفا عدل بيايد . بهقدر هزار بار قند [ و ] نفت « 1 » [ از ] مال روس مىآمد ، و قدرى بادام و غيره از تبريز حمل كرده بودند ، آنها را نگاهداشته ، ضبط كرده بود . بهقدر دويست بار جبرئيل ارمنى مغز بادام حمل كرده بود ، آنها را هم ضبط كرده [ بودند ] . جبرئيل رفت به مرند نزد شجاع نظام كه بارهايش [ را ] خلاص نمايد . در يك اتاق نشسته بودند . جبرئيل هم در روى صندلى « 2 » از شجاع نظام دور تر نشسته [ بود . ] پست مىآيد ، يك جعبه سر به مهر مىآورند با يك كاغذ به زبان دوستانش [ كه : ] « از مرحمتهاى شما خيلى ممنون و خجل هستم . ان شاء اللّه ، منبعد مراسلهجات قطع نمىشود . مختصر تحفهايست فرستادم . » به اين مضمونها . شجاع نظام هم مسرور شده كه از « 3 » تبريز جهت من تحفه فرستادهاند . چند نفر در اتاق بودند . پسر شجاع نظام جعبه را باز مىكند . با چاقوبندها جعبه را مىبرند كه يك دفعه جعبه تركيده ، يك صداى مهيب بلند مىشود [ كه ] جميع اهل مرند شنيده بودند . شجاع نظام با پسرش و فراشباشى با هشت نفر ديگر در آن اتاق زخمدار و كشته مىشوند و سقف اتاق را جعبه به كنار مىاندازد « 4 » . جبرئيل ارمنى چون قدرى كنار بود ، او هم زخمدار مىشود .
شجاع نظام يك ساعت زنده ماند ، به كشتهها نظر مىكند كه از شدت بمب كه در جعبه درست كرده بودند پسرش پارهپاره شده ، بعد او « 5 » هم مىميرد و سزاى اعمال خودش [ را ] زود مىبيند . خداوند انتقام مظلومين را در اين دنيا گرفت . از قتل اين ظالم آب به جگر مظلومين پاشيده شد ، خوشحال شدند .
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را * چندان امان نداد كه شب را سحر كند
بعد از اين مقدمه ، آن بارها كه آنجا بود ، همه را بار نموده [ به ] تبريز آوردند .
پسر كوچك شجاع نظام از ترس گريخت . در صوفيان مجاهدها بودند ؛ در جلفا و علمدار گرگر « 6 » هم مجاهد بود . از تهران ، لقب شجاع نظام به [ عنوان ] پسرش آمد ، و او هم با قدرى سوار و اشرار شتربان به مرند آمد . ديگر مانع بار نمىشد ، لكن
هامش
( 1 ) . در اصل : نفط .
( 2 ) . در اصل : صندل .
( 3 ) . در اصل : در .
( 4 ) . غرهى شوال 1326 . ر ك : همان كتاب ، ص 804 - 801 .
( 5 ) . در اصل : آن .
( 6 ) . در اصل : الم كركر .