تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
است رئيس [ كه ] اينها باشند ، مرئوس از اينها بدتر خواهد شد . يك فضاحتى نموده بودند آنجا كه اسم مشروطه و مجاهد را بدنام نمودند . به‌قدر ده نفر در بناب بودند ؛ اهل آنجا تفنگ دو سه نفر را گرفته بودند . از سواره‌ى چاردولى [ كه ] آنجا بودند ، حركات اينها را ديده بودند ، خواسته بودند كه مجاهد [ ها ] را بگيرند ، آنها از بناب به مراغه آمدند . اهل مراغه هم ديدند كه اينها از سواره‌ى دولتى بدتر هستند و مىچاپند . حاجى كبير آقا كه مرشد است و اهل مراغه به او اعتماد دارند ، مجاهدها دو نفر از خويش‌هاى او را كشته بودند « 1 » . حاجى كبير آقا به صمد خان « 2 » كاغذ نوشت . او هم در دو منزلى مراغه بود . [ نوشت ] كه « اينها از ما چه مىخواهند ؟ آدم مرا كشته‌اند . » با قدرى سواره ، حاجى صمد خان وارد مراغه شده ، آقا مير كريم و غيره از مراغه بيرون مىآيند به قريه‌ى عجب‌شير [ مىروند . ] به تبريز خبر مىرسد كه اين‌جور شد . از تبريز قدرى استعداد [ و ] سوار به گوگان مىفرستند [ كه آقا مير كريم و قلعه‌وان باشى را دستگير نمايند « 3 » . ] صمد خان قدرى سوار جمع نموده ، در عجب‌شير با مجاهدين دعوا نموده . قدرى از طرفين مقتول ، مجاهدين از عجب‌شير به گوگان مىآيند [ و ] قدرى به دهخوارقان مىروند . صمد خان در مراغه غدغن « 4 » مىكند كه يك بار آرد گندم و غيره به تبريز نبرند ؛ و از تبريز هم نمىگذاشتند حمل شود . بعد از آن ، هرچه اهل تبريز در مراغه بود ، از ده سال آنجا خانه داشت و زندگانى داشت ، تمامى را بيرون مىكند . از بعضى هزار تومان ، دو هزار تومان پول مىگيرد ، و بعضى را [ به ] اذيت و چوب زدن ، هرچه بود از مراغه اخراج بلد مىكند . در مراغه از اهل تبريز يك نفر نمىماند ، به مياندوآب و دهات مىروند . هرجا كه اسم تبريزى مىشنيدند ، گويا مقصر دولت است ، اذيت مىكردند . صمد خان در اوايل ذيحجه از مراغه حركت مىكند به گوگان . در آنجا ، دو سه روز با مجاهدين دعوا مىكند . اهل گوگان با آنها امداد نكردند ، از گوگان هم بيرون
هامش
( 1 ) . مقصود : « حاجى ميرزا ابو الفضل » و « ميرزا محمد » پسران حاجى كبير آقا مراغه‌يى هستند . ر ك : همان كتاب ، ص 817 . ( 2 ) . مقصود : « صمد خان شجاع الدوله » است . ( 3 ) . جهت اطلاع دقيق از رويدادهاى مراغه ، رجوع كنيد به : همان كتاب ، ص 818 - 816 . ( 4 ) . در اصل : قدغن .