تبريز رسيدند . از دهات سر راه ، پول [ و ] آذوقه مىگرفتند . آنها [ هم ] چاره نداشتند ، [ مىدادند ] . چقدر عزيزها در آن دهات ذليل شدند ، خدا عالم [ است ] .
تا اينكه ، ارودى ماكو نزديكى قريهى سهلان رسيدند « 1 » . از اهالى آنجا چند تير به آنها خالى نموده ، و چند نفر از آنها و يك نفر بزرگ آنها مقتول شد . چهار هزار [ نفر ] كه بسيارى [ از ] اكراد بودند ، قريه را محاصره [ كرده ] ، توپ مىبندند . اهل آنها [ تاب ] مقاومت ندارند ؛ آنها داخل قريه شده تمامى را مىگيرند و قريه را آتش مىزنند ، خراب مىكنند . نمىماند از اهل سهلان ، مگر زنها و قدرى پيرمرد ؛ باقى را مقتول مىكنند . هرگاه آن ظلم [ را كه ] به اهل آنجا شده بود بنويسم ، [ موجب ] ملامت قارئين مىشود . اوضاع كربلا در اين بلواى تبريز در بعضى روز [ ها ] مشاهده مىشد . هركس از آن قريه بگذرد ، مىداند چه شده ؛ الىحال هم آباد نشده . اهالى آنجا كه باقى مانده ، يك نفر [ كه ] آنجا رفته بود نقل مىكرد ، يك لحاف نمانده بود به رويشان بكشند . پستان زنها را بريده بودند ، كه دل ما بر آنها سوخت ، نان [ و ] پول به آنها مىداديم .
بعد ، اردوى ماكو در كنار پل آجى چادر زدند . ملت هم توكل به خداوند نموده استمداد مىخواستند كه هرگاه اين اكراد بر شهر مسلط باشند ، شهر را مثل قريهى سهلان خواهند نمود .
چهاردهم شعبان بود كه صبح صداى توپ از اردو شنيديم . خبر آوردند [ از ] اردوى ماكو است . بعد ، ديديم از طرف اميرخيز و ميدان كاهفروشان صداى شليك بلند شد . آنقدر نگذشت [ كه ] از جميع اطراف شهر صداى شورش و تفنگ [ و ] توپ بلند شد . واهمهى زياد [ ى ] آن روز در اهل شهر بود . ستار خان در سنگرهاى شهر قدرى مجاهد گذاشته ، خودش و كربلايى حسين باغبان روانهى طرف اردوى ماكو شد [ ند . ] بهقدر ششصد نفر مجاهد در باغها و سنگرها بودند . اردوى ماكو شليك مىكردند ، مىديدند از طرف ملت صدا نمىآيد .
ستار خان هم گفته بود تا صداى تفنگ مرا نشنويد ، تفنگ نياندازيد . در ميان صداى هزار تفنگ صداى تفنگ او معلوم مىشد .
سواره ماكو و اكراد آمدند وارد كاروانسراى امير شدند ، و جمعى هم با . . « 2 » .
هامش
( 1 ) . چهارشنبه 12 شعبان 1326 . ر ك : اميرخيزى ، اسماعيل ، همان كتاب ، ص 202 .
( 2 ) . يك كلمه ناخوانا بود .