بعد از آمدن من ، به انجمن خبر رسيد كه آنها را خلاص نمودهاند [ و ] پنج تومان گرفتهاند . ده تومان [ هم ] از سايرين گرفته بودند . عوض اين پانزده تومان ، صد تومان ستار خان از اهل شتربان گرفت آنها را خلاص كرد . معلوم شد [ كه آنها ] جهت شجاع نظام فشنگ مىآورد [ ها ] ند . آدم [ هاى ] ستار خان آنها را گرفته بودند ، [ لاجرم بر خود ] اسم زوار گذاشته بودند .
در تمام شهر ، اين گرفتارى حقير مشهور شد . از خانه بيرون آمدم كه طرف مسجد صمصام خان بروم ؛ به سرم جمع مىشدند [ كه ] چطور شد . آن روز ، از احوالات گفتن خسته شدم . والدهى معظمه و قبلهگاهى معظم جمعا در اهراب بودند ، آنجا خبر رسيده بود . چون فاصله آنقدر نكشيد ، جمعا دو ساعت شد [ كه ] مرا گرفتند [ و ] بعد خلاص شدم . به اهراب خبر برده بودند [ كه ] او را گرفتند ، بعد با تلفن خبر داده بودند [ كه ] خلاص شد . رفع نگرانى آنها شده بود ، لكن چقدر غصه به آنها رسيده بود .
عصر آن روز ، ستار خان رفته بود به خيابان نزد باقر خان . دو ساعت [ به ] غروب مانده بود ، من هم رفتم به اهراب . ديدم كه در محلهى « ميارميار » « 1 » جمعيت زياد براى تماشا ايستادهاند كه « ستار خان از خيابان برگشته به ارگ رفت ، حالا از اينجا مىآيد . » من هم ايستادم . دوست و آشنا به سرم جمع شده ، مىپرسيدند : « چطور گرفتند ؟ اذيت نكشيدى ؟ » من « 2 » هم به طبق سئوالات آنها جواب دادم . آن طرف [ و ] اين طرف كوچه ، از تماشاچى پر بود ؛ گويا كدام حاكم است يا وليعهد [ كه ] مىآيد .
ستار خان از ارگ بيرون آمد ، بهقدر دويست سوار در پيش و پس او بودند . در چند جا قربانى « 3 » گوسفند ذبح كردند . صداى « زنده باد ستار خان » از همه بلند شد . ارامنه هم يك قربانى نمودند .
بعد ، رفتم به اهراب ، همهى اهل خانهى والده به سلامتى من شكر نمودند . بعد از آن ، ديگر تردد قطع شد . در مسجد آنها كه وعظ مىكردند ، گفتند :
« زمانى كه بلا در شهرى طول كشيد ، در غير وقت اذان گفتن رفع بلا را مىنمايد . »
هامش
( 1 ) . ميارميار همان « محلهى مهادمهين » در تلفظ اهالى ترك زبان تبريز است . ر ك : براون ، ادوارد ، همان كتاب ، ص 200 .
( 2 ) . در اصل : ما .
( 3 ) . در اصل : قربان .