گفتم : « در پشت دباغخانه ، متصل به شتربان است . » بعضىها گفتند : « آنجا شتربان نيست ، چهار منار است . » در هرحال ، بعد از سؤال [ و ] جواب زياد ، شجاع نظام گفت : « هشت نفر زوار مرندى مىآمدند ، آدم [ هاى ] ستار خان آنها را گرفتهاند . ما شما را عوض آنها گرفتهايم . شما سفارش نمائيد آنها را ول « 1 » كنند تا شما را ول نمائيم . گفتيم كه « ما بىطرف هستيم ؛ نه طرف ستار خان هستيم ، نه غيره جا . » گفت : « اينها را ببريد نگاهداريد . تا آنها را ندهند ، شما اينجا « 2 » ماندنى هستيد . »
ما را در دهليز اتاق نگاهداشتند . بعد از آن ، مأمورى كه ما را نگاه مىداشت گفت نترسيد ، رفت براى ما چايى آورد . من آب خواستم ، در ظرف بلور آب آوردند . از اين رفتار قدرى واهمه از من رفت . از اهل شتربان مىآمدند ، به من دلدارى مىدادند كه نترسيد .
هشت نفر بوديم [ كه ] گرفته بودند . جهت سه نفر واسطه آمد ، آنها را بردند .
كربلايى احمد كه در نزد من بود ، خانهى او در شتربان بود ، او را هم آزاد كردند . او رفت ؛ نايب هاشم بود رنگرز [ كه ] در آنجا سردسته بود ، به نايب هاشم خبر كرد . از براى من چند نفر واسطه آمد به [ نزد ] شجاع نظام ؛ قبول نكرده بود . نايب هاشم رفته بود كه « اين آدم ، ارباب من است . از تو خلعت نمىخواهم ، بايد حاجى محمد تقى را ببرم . » بعد ، آمدند كه شجاع نظام تو را مىخواهد . [ مرا ] بردند نزد شجاع نظام ؛ گفت : « حاجى محمد تقى اسم تو هست ؟ » گفتم : « بلى ! » گفت : « تو را گذشت كردم ، با نايب هاشم برو . لكن ، سفارش نما آن زوار « 3 » را خلاص نمايند . »
با نايب هاشم بيرون آمدم . مأموران به نايب هاشم گفتند كه خدمتانهى ما را بدهيد . او هم پنج تومان وعده كرد [ كه ] مىدهم . تا سرحد ما را آوردند . از سرحد عثمانى به سرحد وطن رسيدم ! از پل رودخانه رد شديم ، آمديم . ديدم دو سه نفر تفنگچى آنجا ايستادهاند ، از من احوال پرسيدند ، گفتم .
آمدم به خانه ، ديدم مشهدى نقى و كربلايى باقر بسيار در تشويش هستند ، به انجمن خبر دادهاند . از انجمن به ستار خان و باقر خان تلفن « 4 » نمودهاند كه فلان كس را با چند نفر گرفتهاند . آنها هم خبر داده بودند به سنگرها [ كه ] هرچه از اهل سرخاب [ و ] شتربان ديديد ، بگيريد . عوض من بيست نفر [ را ] گرفته بودند .
هامش
( 1 ) . در اصل : ويل .
( 2 ) . در اصل : بايد اينجا .
( 3 ) . در اصل : زوارها .
( 4 ) . در اصل : تليفون .