تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حرفى از هزاران كه اندر عبارت آمد ( خاطرات حاج محمد تقى جورابچى ) ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
اشرار از محله و بازار خالى [ شده ] ، انجمن [ به ] تصرف مجاهدين [ در ] آمد ؛ و نزد خانه‌ى وكيل سنگر بستند [ و ] در چند جا [ از ] حوالى انجمن سنگربندى مىنمودند . چون كار [ به ] اين قرار شد ، حاجى شيخ على اصغر واعظ [ كه ] در محله‌ى ليل‌آباد « 1 » بود ، « 2 » [ با ] جمعى از مردم جمع به مسجد صمصام خان آمده كه « ايها الناس ! اين همه قتل [ و ] غارت براى چيست ؟ چرا خانه‌ى مردم [ را ] غارت مىكنند ، انجمن را ويران مىكنند ؟ ما زحمت كشيديم تا اين‌كه مشروطه شديم [ كه ] عدالت باشد ، به كسى ظلم نباشد . امين التجار چه گناه داشت ؟ سايرين چه گناه داشتند ؟ » مردم به هيجان آمده كه ما دست از مشروطه برنمىداريم . فردايش ، « 3 » جمعيت مسجد زياد شد . بعد از نطق زياد ، جمعا از مسجد بيرون آمده ، يا اللّه يا محمدگويان ، طرف باغ شمال روانه شدند . در عرض راه ، به خانه‌ى اعتماد دفتر رسيده ، چند گلوله ميان جمعيت انداختند . چون شورش ملت بىنهايت شدت داشت ، هجوم‌آور به خانه‌ى اعتماد دفتر شدند . آنها كه تفنگ انداخته بودند ، فرار نمودند . چون در ميانه‌ى اين‌ها بعضى آدم نانجيب بود ، بنا كردند خانه‌ى او را غارت كردند ، چيزى باقى نگذاشتند . بعد از آن ، به جانب باغ شمال [ رفتند . ] در راه ، سواره كه بود در محله و كوچه‌ى باغ شمال تفنگ آن‌ها را گرفتند . آن‌ها فرار نمودند . خبر به باغ شمال [ رسيد ] كه چه نشسته‌ايد ، ملت آمدند يكى از شما را زنده نمىگذارند . يك واهمه ميان اين‌ها افتاده ، سوار شده ، از در باغ كه به صحرا مىرفت فرار كردند . ملت كه به در باغ رسيدند ، قدرى از سواره مانده بود ؛ چند تفنگ طرف آن‌ها انداختند ، آن‌ها هم دستپاچه شده . رحيم خان كه اين اوضاع را ديده ، ناهار مىخورد ، ناهار در ميان اتاق ، « 4 » با عجله بيرون آمده فرار نموده بود . ملت كه داخل باغ شدند ، سواره نمانده بود . چند نفر [ را ] كه [ رحيم خان ] حبس كرده بود ، آن‌ها را بيرون آوردند . قدرى تفنگ ، فشنگ ، و برنج هرچه بود تصرف نمودند . بعضى كاغذ پارچه‌ى رحيم خان در جا مانده بود ، او را هم برداشتند ؛ از جمله : تلگرافى بود محمد على شاه به رحيم خان كرده
هامش
( 1 ) . در تداول عاميانه ليلاوا تلفظ مىشود . ( 2 ) . در اصل : مىشد . ( 3 ) . جمعه 18 جمادى الثانى 1326 . ر ك : اميرخيزى ، اسماعيل ، همان كتاب ، ص 137 . ( 4 ) . در اصل : اوطاق .