[ به ] غروب مانده حجره « 1 » را بسته مىرفتيم به تماشا و در بعضى جاها كه نوبت آن محلّه بود فرش به ديوار نصب مىكردند [ و ] بيرق « 2 » مىزدند [ و ] خيلى تماشا بود .
مجاهدين هرمحله با نظام مىآمدند اوّل كه بيرق « 3 » بعد از آن ريشسفيدان و سادات و تجار اصناف آن محلّه بعد از آن كدخداى محلّه در پيش مجاهدين با ترتيب نظامى آمده در مركز محلّه ميز گذاشته و اهالى آن محلّه به آنها تعارف رسمى و بعضى مكالمات كه همه در طريق مشروطيت متحد القول هستيم ، بعد آن دسته را به يك خانه برده چاى [ و ] شربت صرف [ مىكردند ] بعد مىرفتند تا غروب دستهجات هرمحلّه [ به ] همين قرار مىآمدند و يك روز هم نوبت محلّه ليلآباد بود مجاهدين هم گفته بودند اينجا محلّه ارمنستان است بايد جمعيّت زياد نماييم آن روز هركسى در خانه تفنگ شكسته بىخود داشت برداشته كه يعنى من هم مجاهد هستم و از اوّل اين كار چون ماها در بىطرفى ايستاده داخل هيچيك از اينها نشده از دور تماشاچى بوديم آن روز را هم ليلآباد رفته در نزديكى مركز محلّه در يكجا ايستاديم بعد بنا كردند مجاهدين آمدن . آن روز شكوهى زياد بخرج داده بودند و دو ساعت [ به ] غروب مانده بود آن وقت ستار خان سردار ملّى با اهل اميرخيز و شتربان در يكجا بود اوّل سوارهها در جلو و ستار خان در ميانه دسته بود بعد از آنها پياده مجاهدين با هيئت خوب و جوانان رشيد كه همه ارامنه و غيره از اهل شتربان و اميرخيز نمودند تا پانزده روز همين قرار گذشت .
سابق هرگاه مجاهد در محله 10 نفر بود [ اكنون ] بيست نفر شد . هر محلّه براى خودشان لباس دوختند به رنگ مختلف . بعد از آنكه مجاهد زياد شد گاهى بعضى اتفاقات مىافتاد چون بسيارى از نظرم رفته و بعضى قابل تحرير نيست آنها را صرف نظر [ مىكنم ] و الّا از اوّل مشروطيت هرروز يك حادثه در تبريز واقع مىشد تا اينكه در ماه شوال اعلان دادند كه ورقه انتخاب بگيريد جهت وكلا انجمن كه وكيل منتخب باشد . ورقه انتخاب قدرى داده بودند باز يك مفسده شد از اهل شتربان و غيره جمع مىخواستند اغتشاش « 4 » اندازند و مير
هامش
( 1 ) . در اصل : هجره .
( 2 ) . در اصل : بيدق .
( 3 ) . در اصل : بيدق .
( 4 ) . در اصل : اختشاش .