و بعد از او پدر قايتمش ، يوسف بيك با پسران خود [ 552 ] عباس بيك و قور خمس بيك آمدند . كسى آن حال مبيناد و هر كس از مردم قزوين كه سر در تن و جان در بدن داشتند مفت خود مىدانستند ، نه مال از ايشان بود و نه زن و فرزند . مرتبهء دگر يوسف بيك آمد ، مردم را حالت عجيبى شد ، حق تعالى لشكر گيل را بديشان مسلط كرد تا او را گرفتند و به گيلان برده كشتند . باز پسران او جهت انتقام پدر آمدند ، باز مير عبد الملك سيفى قزوينى كه سپهسالار گيلانيان بود و داد مردى در همه جا داده آمد ، و محاربه كرد و بوداق بيك ، حمزه حاجيلو را به قتل آورد ، و به رى رفت و جهانشاه بيك را به قتل آورد ، و مردم قزوين را از عذاب اين دو طايفه خلاص كرد و [ به ] عذاب گيلانيان انداخت .
باقى احوال بايسنقر ميرزا و صوفى خليل و محاربهء او با سليمان بيگ بيژن و قتل صوفى [ خليل ]
باد بهارى به گلستان رسيد * سبزه ز اطراف چمن بردميد
همچو فلك كوه و كمر سبز شد * شاخ درختان همه سرسبز شد
كرد سحرگاه نسيم سمن * لخلخه سازى عروس چمن
لاله چه گر تازه به باغ آمده * ليك به صد سوزش و داغ آمده
گر چه فلك اين همه نيرنگ زد * جرعهء عيش همه بر سنگ زد
دلخوشى از خلق جهان پاك برد * اين همه شاهان به دل خاك برد
لاله كه از خاك برون آمده * كاسهء سرهاست به خون آمده
سبزه كه سر مىزند از بوستان * هست نشانى ز خط دوستان
بعد از اين فتوحات در فكر سليمان بيك بيژن شد ، و او در ماردين لواى بزرگى افراشته بود و خزاين آق قويونلو كه نصيب او شده قسمت كرد ، و بر سر راه گلابى بيك كه از جانب صوفى [ خليل ] بود رفت . صوفى بىطاقت گشت و به نوعى روان شد كه باد صبا را در موافقت او گويى خار در پا شكسته و برق تيز آهنگ راهنما با پا به سنگ آمده . در اين حال خبر آمد كه گلابى بيك را كشتند ، اين چنين بوده كه بر سر كوچ رسيده بودهاند و