شقاقش هر روز تيزتر و تيغ خلافش هر ساعت خون ريزتر شد ، تا بعد از فوت پادشاه « 1 » كه همه وقت ديدهء ترصد بر شاهراه قاصد قتل داشت . هر ستاره كه به سوختن شعله كشيدى در چشم قاضى تيغى درخشان مىنمود ، و هر برگ بيد كه بر زمين مىرسيد صورت خنجرى مصوّر مىبود تا وقتى كه صوفى [ خليل ] آمد . قاضى با دل ترسان و بدن لرزان پيش رفت و سلام كرد . صوفى تعظيم نمود اما در باطن غير آن بود . چون تسلط و تمكن صوفى [ خليل ] در ميان بايندريه استوار پذيرفت مردمان را به دو چهره ساخت در مقام مكاوحه درآمدند . و قضيه بدانجا انجاميد كه در قيام و توقير ظنّت بود ، و اكثر علما جهت فناى قاضى افتاء مىكردند و حقوق او را هباء مىنمودند ، و صوفى [ خليل ] در ديوان آغاز طعن و توبيخ كرد و قاضى دليرانه و بىادبانه جواب گفت ، و مزاج امير مايل به حدّت گشت و فرمود كه مقرّران بحث كردند ، [ و ] فرمان به قيد و حبس قاضى شد و اردوى او غارت يافت .
« شعر »
هر كسى آنچه يافت يغما كرد * كم كسى جامه بر تن ابقا كرد
هر چه پيدا و هر چه پنهان بود * جمله يغماى دست تركان بود
مدت هفت روز بدان درد صابر بود ، روز هشتم با بند و زنجير به ديوان آوردند .
صوفى گفت ، با وجود صدارت و قضا و فضل قاعدهء اهل سنت مرعى نمىدارى و خاك بدعت مذهب زنادقه بر ديدهء خويش مىپاشى . قاضى گفت ، حاشا و كلّا ! همه وقت پيروى رسول و اولاد او كردهام . از او نپذيرفتند او را به فضايى بردند و روحش را از قفس سكناى غصص اين جهانى رهانيدند ، « 2 » و قاضى در بديهه گفت . « مطلع » :
منم روز وداع يار جانى همچو قربانى * تنى لرزان ز بيم و ديدهاى در عين حيرانى
كس برفت و قاضى شيخ على صدر را در شيراز گرفت و به انواع شدايد بكشت ، بنابر
هامش
( 1 ) . منظور فوت يعقوب بيك است كه در سال ( 896 ه . ق ) . در قراباغ اتفاق افتاد .
( 2 ) . تاريخ جهان آرا ، ص 254 ، « . . . و صوفى خليل با فوجى كه خصومت داشت از ميان برداشت از جمله قاضى عيسى صدر را در چهارشنبه هشتم ربيع الاول مقيد ساخته در دوشنبه سيزدهم در اردو بازار از حلق كشيد » .