ملا جامى اين رباعى دارد .
رباعى
عمرى دل من ز شوق يعقوب طپيد * يعقوب برفت و روى يعقوب نديد
رنجى كه به من از غم يعقوب رسيد * هرگز يعقوب از غم يوسف نكشيد
و مدار مهمّات عرف و شرع بر قاضى عيسى صدر « 1 » بود ، و قاضى پيش از سلطنت تعليم و درس او مىداد و به حالت تميز رسانيد .
آوردهاند : روزى پادشاه با امراء و مصاحبان جهت صحبت و فراغت به باغ عشرت آباد رفت ، واقع در تبريز . پادشاه را دو جوان محبوب مرغوب بود كه يك دم بىايشان نمىبود . هر دو را گذار از در خانهء قاضى شد و صراحى مى همراه داشتند ، و غلامان قاضى ديدند در ايشان پيچيدند ، و قاضى واقف شد و بيرون آمد [ 547 ] و هر دو جوان را سر و دست شكست و خون بر چهرهء گلگون روان ؛ و بدين صورت گريان برابر رفتند و عرض حال كردند .
پادشاه ساعتى به خود فرو رفت . امراء خجل و منفعل شدند و گفتند ، آه چه حكم كند . چون سر برآورد بگفت ، اى ياران در اين فكر بودم كه چون قاضى به مجلس درآيد ما از خجالت چه گوييم و به چه زبان عذر طلبيم . همه به يك بار زبان به دعا گشودند و گفتند ، الحمد للّه كه پادشاه بدين قاعده متابعت شريعت مىكند . پادشاه باز گفت كه من مىدانم كه مذاق قاضى تا كجاست از عجايبات است كه اين دو رعنا را آزار داده [ است ] . *
هامش
- ( ر . ك : احسن التواريخ ، ج 1 ، ص 627 )
به نقل از يحيى بن عبد اللطيف قزوينى ، مولانا بنايى اين اشعار را پس از مرگ يوسف بيك و يعقوب بيك و مادرش سلجوقشاه خاتون گفته است . ( ر . ك : لب التواريخ ، ص 365 ) .
( 1 ) . حبيب السير ، ج 4 ، ص 431 ، « قاضى مسيح الدين عيسى ساوهء ولد خواجه شكر اللّه وزير » .
احسن التواريخ ، ج 1 ، ص 632 ، « قاضى عيسى ساوجى » .