روزى آمد ز خطّه شيراز * رقعهء پر دعاى اهل نياز
كه « 1 » فلان ظالم ستم پيشه * به كف آورده از قلم تيشه
مىكند « 2 » بيخ بندگان خداى * اى خداوند مرحمت فرماى
سوى تبريز خواند آن سگ را * يعنى آن بد نهاد بد رگ را
آه اگر سگ بگيردم دامن * كه چه كين بودت اين همه با من
كاندرين قصّه چون سخن راندى * آن اعوان را به نام من خواندى
شاه او را پيش خويش نشاند « 3 » * رقعه سر تا به پا بر او « 4 » برخواند
گر چه انكار كرد اوّل بار * كرد آخر بدآنچه « 5 » بود اقرار
شاه چاچى كمان نهاد بدست * ناوك جانستان كشاد ز شست
هدف تير خشم كرد او را * همچو سگ چار چشم كرد او را « 6 »
يوسف ميرزا كه برادرش بود و با او مىبود در عين شباب و جوانى و [ خوشى ] « 7 » زندگانى رحلت كرد . يعقوب ميرزا از غم و غصّهء او محنت كشيد . بنايى « 8 » گفته ، « مطلع » :
نه از يوسف نشان ديدم نه از يعقوب آثارى * عزيزا يوسف ار گم شد چه شد يعقوب را بارى « 9 »
هامش
( 1 ) . ايضا ، همان صفحه ، « كان . . . » .
( 2 ) . ايضا ، همان صفحه ، « مىزند . . . » .
( 3 ) . ايضا ، همان صفحه ، « شاهش القصه پيش خود بنشاند » .
( 4 ) . ايضا ، همان صفحه ، « . . . به روى . . . » .
( 5 ) . ايضا ، همان صفحه ، « . . . به آنچه . . . » .
( 6 ) . اين قطعه ابيات ديگرى هم دارد ، براى آگاهى بيشتر رجوع شود به همان كتاب ، همان صفحه .
( 7 ) . تصحيح قياسى . متن : خوش .
( 8 ) . منظور مولانا بنايى از شعراى بزرگ خراسان در قرن نهم و اوايل قرن دهم هجرى است ، و او مدتى در خدمت و ملازمت سلطان يعقوب آق قويونلو بود .
( ر . ك : حبيب السير ، ج 3 ، ص 343 . ايضا ، احسن التواريخ ، ج 1 ، صص 178 تا 179 ) .
( 9 ) . ادامهء ابيات :دگر بار اى فلك احوال عالم را دگر كردى * شوى زير و زبر كافاق را زير و زبر بركردىز روى دست بردى يوسف و يعقوب را با هم * تو اى خون خواره گرگ آخر عجب دستى به در كردى