فى الفور كشت ، « 1 » و خود بيرون رفت و حسن بيك تدبير كرد و زود به دفع او دامن استوار كرد . هر روز از مردم او مىآمدند و ترتيب مىيافتند ، و چون امير كبير در بازندگى فريد عصر بود و كعبتين « 2 » ملك در دست داشت و همه نقش مراد مىزد و زياده از آنچه مىخواست مىآمد ، و حسنعلى در ششدر « 3 » غم و غصّه ملك مكث طويل كرد ، ديد هر چند طاس طالع را مىگرداند سه يك مىزند ، مهرهاى تدبير را فرو ريخت و آيهء الفرار برخواند .
حكايت گوناگون كه چرخ لعبت باز در هم آورد حالت سلطان ابو سعيد است كه با آن جاه و جلال و شكوه و اقبال آمد و هر چند امير كبير شفاعت و زارى كرد سود نيامد ، سلطان خليل را به تبريز فرستاد .
« شعر »
نگين خاتم فرمانروايى [ 543 ] * فروغ چهرهء عالم گشايى
در اين وقت حسنعلى كه متعاقب آمد چون ظالم بود چه نويسم كه به اهل تبريز چه رسيد . امير كبير مراد بيك را با اسبى چند روان كرد ، مراد بيك را بار نداد و اسبها را رم دادند ، و اين به فال نيكو نيآمد به هزار گفتگو مراد بيك را به برابر آوردند ، گفت كه به اوزن حسن بگو كه تبريز گورخانهء ماست به دو نمىدهم . « 4 » اگر زندگى مىخواهد به دستور بندگان آيد تا چه فرمايم .
مراد بيك چون رفت حقيقت خاطرنشان كرد . « 5 » امير كبير امراء را طلب كرد و از هر در سخن گفت و قرار داد كه با او چهره نشود ، لشكر عظيم است زود ضايع مىشود .
هامش
( 1 ) . در اين باره براى اطلاع بيشتر رجوع شود به : كتاب ديار بكريه ، صص 461 تا 462 .
( 2 ) . دو تاس كوچك كه در بازى نرد به كار مىرود . ( ر . ك : فرهنگ فارسى عميد ) .
( 3 ) . كنايه از سرگشتگى و حيرت او است .
( 4 ) . كتاب ديار بكريه ، ص 474 ، « . . . آذربايجان را به ما گذارد كه گورخانهء پدر من است » .
( 5 ) . سلطان ابو سعيد به هنگام بازگرداندن مراد بيك ، رسولى به نام سلطانى على همراه فرستاد و او نيز حامل همان پيغام براى اوزن حسن بود . ( ر . ك : كتاب ديار بكريه ، صص 476 تا 477 ) .