تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر الأخبار ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
چون به اتاق درآورد امير شاه على را به دو مقدّم نشاند . سلطان پرسيد كه اين همه تعظيم و استقبال چه بود و باز اين اهانت چه ؛ جواب گفت كه آن تعظيم سلطنت بود و اين توبيخ مخالفت . بعد از اين گفت ، اى سلطان ، چرا اين زبونى كردى و هر چند كه من عجز كردم رحم نكردى و عجب و تكبّر ورزيدى . [ حال ] حق تعالى به تو نمود . « 1 » يادگار محمد ميرزا حاضر بود ، برخاست و گفت ، مادر مرا قتل كرده و خونى من است . به دو سپردند در عوض خون مادر كشت ، و امير مزيد را بخشيد و دو فرزند او ميرزا سلطان محمد و ميرزا شاهرخ در جنگ به قتل آمدند . اين در سال ثلث و سبعين و ثمان مائه ( 873 ) ، و تاريخ « مقتل سلطان ابو سعيد » ( 873 ) بود . * و از قراباغ به تبريز آمد و از آنجا به اردبيل رفته قلعهء شندان و استاره بلندى را گرفت و از آنجا به همدان [ رفت ] ، و محمدى ميرزاى پسرش را به فارس فرستاد ، و يوسف ميرزا پسر ميرزا جهانشاه كه برادرش حسنعلى او را كور كرده بود ، و بعد از قتل حسنعلى به شيراز رفته بود در اين ولا به كرمان گريخت ، و محمدى از عقب رفت و جنگ كردند . يوسف ميرزا به قتل آمد ، و قشلاق حسن پادشاه در قم شد ، و سلطان خليل همراه يادگار محمد فرستاد تا استر آباد رفت و بازگشت و به شيراز رفت ، و زينل ميرزا را كرمان داد و خود به قزوين آمد ، و عراق عرب نامزد مقصود ميرزا شد و اصفهان به اغورلو محمد [ تفويض نمود ] . و در سال خمس و تسعين و ثمان مائه ( 875 ) ، محمل از بغداد مقرر كرد كه از راه نجف اشرف رود ، و از قزوين روانه تبريز شد ، در ابهر مسجد جامع ساخت . و بغداد در تصرف پير محمد الپاوت بود و امير كبير رفت نداد ، و فرصت محاصره نبود و بغداديان حسين بارانى « 2 » را به حكومت برداشتند و او فوت شد . [ شاه ] منصور برادرش به جاى او
هامش
( 1 ) . براى اطلاع بيشتر از آنچه كه در اين مجلس ميان اوزن حسن و سلطان ابو سعيد گذشت ، رجوع شود به : خواند مير : حبيب السير . به كوشش محمد دبير سياقى ، تهران ، 1353 ش ، ج 4 ، ص 92 و مطلع السعدين و مجمع البحرين ، چاپ پنجاب ، ج 2 ، جزء 3 ، ص 1353 و كتاب ديار بكريه ، صص 490 تا 491 . ( 2 ) . كتاب ديار بكريه ، ص 538 ، « حسين على پسر زينل برانى » .