ص 65 - مير خواند مىنويسد : پس از آنكه قرا يوسف تركمان در سال 823 ه . ق . وفات يافت ، « . . . تراكمه چنان پراكنده شدند كه يك كس در اردوى چنان باعظمت از ملازمان او نماند و اوباش به بارگاه قرا يوسف آمده هر چه يافتند غارت كردند به حدى كه جامهها از تن مردهء امير قرا يوسف بيرون كردند و حلقهء طلا با گوش ببريدند . . . » .
روضة الصفا ، ج 6 ، ص 654 - ايضا :
حبيب السير ، ج 3 ، صص 607 - 608 .
لب التواريخ ، ص 349 .
تاريخ جهان آرا ، ص 248 .
ص 66 - خواند مير در اين باره مىنويسد : « از ثقات روات مرويست كه اسكندر بن قرا يوسف را پسرى بود قباد نام و قباد با محبوبترين قمكان پدر كه مسمات به خان سلطان بود و ليلى لقب داشت تعلق و تعشق مىورزيد و در آن اوان كه خاقان عالى مكان از آذربايجان به جانب خراسان معاودت فرمود اسكندر به قلعه النجق رفت و با قباد و ليلى آغاز خشونت و بدمزاجى كرد بنا بر آنكه شما به چه جهت ساورى و پيشكش براى مولانا جغ يعنى ميرزا شاهرخ فرستاده بوديد . قباد و ليلى هر چند با قامت عذرهاى معقول زبان مىگشودند مقبول نمىافتاد و ايشان را به قتل تهديد مىداد . بنابر آن قباد و ليلى تصور نمودند كه اسكندر پى به تعشق ايشان برده با يكديگر شرط مشورت به جاى آورده به قصد جانش كمر كين بستند و در شبى كه اسكندر شراب بسيار خورده و بر بام قلعه خفته بود ليلى به خلاف معهود نردبان را بالا نكشيد و قباد به بام بالا رفته خنجرى به پدر رسانيد . اسكندر از خواب درآمده به تصور آنكه متصدى قتل او بيگانه ايست به زبان استعانت قباد را آواز داد و آن پسر بد اختر تيغ مىراند تا پدر را به عالم ديگر فرستاد » .
( حبيب السير ، ج 3 ، ص 627 )
ص 66 - ميرزا سلطان ابو سعيد بن ميرزا سلطان محمد بن ميرزا ميرانشاه بن تيمور از
جواهر الأخبار ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: بوداق منشى قزوينى
ص٢٤٩