فلك تا ز كتم عدم شد پديد * نظير تو صاحبقرانى نديد
همه عالم از عدلت آباد باد * كه لطف الهى تو را داد داد
غرض از اين مقدمات آنكه ، آنچه در قزوين روى داده بود پادشاه را خبر نبود .
فى الجمله ، از بيمارى ثانى گفته بودند نه بدان مرتبه كه مظنّهء فوت و موت باشد تا وقتى كه پدر مرحوم نوّر اللّه مرقده از عالم رفت . همان لحظه از ملازمان امير اصلان قرا افشار نامى در روز چهارم به قلعه مىرسد و مردم انصار خليفه واقف نمىشوند تا به دروازهء اصل مىرسد و مىگويد كه بار خانهاى از قزوين آوردهام و مىخواهم كه خود را به عتبهبوس رسانم ، و يك افشار در اينجا حاضر مىباشد به دو اندك ايمايى مىكند هر دو به خدمت پادشاه نوجوان مىروند ، چون ديده به ديدار پادشاه منوّر مىسازد مىگويد كه :
« شعر »
اگر نوروز عالم رفت بر باد * گل صد برگ سورى را بقاء باد
پادشاه عالم از جهان رفت ولى عهدش باقى و سلامت باشد . پادشاه را گريه دست مىدهد و بعد از ساعتى مىفرمايد كه از گريه و نوحه چه سود ، فاتحه مىخواند جهت روح بزرگوار پدر و بيرون مىآيد ، و مىپرسد كه از افشار كيست ؟ و يوزباشى كجاست ؟
مىگويند كه يوزباشى از قلعه بيرون رفته و شش كس حاضرند . جمعى از قراجهداغى « 1 » كه در دروازه بودند هر كدام را به بهانهاى طلب مىكنند ، و كس از عقب يوزباشى مىرود و به خط مبارك پروانجات به صوفيان و اويماقات مىنويسد كه قضيه اين چنين شد خود را برسانند ، و خود به خلوتگاه راز مىرود و به مناجات مىگويد :
« مناجات »
خداوندا به حق نيك مردان * كه احوال بدم را نيك گردان
سرى داريم بىسامان فتاده * رهى داريم بىپايان فتاده
به مورى گر دهى ملك سليمان * نيابد در كمالت هيچ نقصان
هامش
( 1 ) . احسن التواريخ ، ج 2 ، ص 616 ، « بيست و پنج نفر از قراجه داغيان . . . » .