كه اكنون بيست سال است « 1 » كه من در قزوينم چرا نيامدهاند و پيشكش نداده [ اند ] .
رسولان رفتند كه اگر بيايد و اطاعت كند فهو المطلوب و اگر نيايد لشكر مىفرستم . ايشان قبول نكردند ، مقرر شد كه معصوم بيك با لشكر گران برود . اول ، احمد سلطان كه كاركيا احمدش مىگفتند رفت و محرّك فتنه شد ، و از دنبال او صدر الدّين خان و بايندر خان طالش رفتند . اول ، امير سعيد آمد و به قتل رسيد ، استغاثه به درگاه فرستادند . كور حسن رفت و كارى نكرد . از جانب گيلكان كيا رستم به جنگ آمد در صدمهء اول گرفتار شد و بيه پس را كيا احمد تصرف كرد ، و همشيره زادهء نواب اعلى ، جمشيد خان بن سلطان محمود حاكم آنجا شد .
در اين حالت يولقلى بيك ايشيك آقاسى حرم آمد كه سر حد تعيين نمايد . چون زمانه بر سر پرخاش و كينهورى بود بىجهت يولقلى بيك به قتل آمد « 2 » و فتنه قايم گشت و ملا عبد الرزاق را گرفتند « 3 » و به معصوم بيك حكم شد كه يورش نمايد . هر كس از جاى خود حركت كردند . خان احمد دنگ و بنگ بىجنگ و غوغا گريخت و به جنگل درآمد و معصوم بيك به لاهجان رفت و نشست ، و مير جهانگير از خان رو [ ى ] گردان شد و شاه منصور كه مرد دلاور بود و دست و پاى مىزد مير جهانگير او را زهر داد . ديگر در گيلان كسى نماند و خان احمد در جنگل متوارى بود و نواب اعلى قورچيان داش را همراه الله قلى سلطان كردند كه خان احمد را به دست آرد . امير حسام بيك پسر بيرام بيك قرامانلو كه قورچى باشى امام قلى ميرزا بود از پاى ننشست و كوه و صحرا را پيمود تا خان احمد را پيدا كرده پيش اللّه قلى سلطان آورد ، و امير حسام بيك به جلدوى اين
هامش
( 1 ) . خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 462 ، « ده پانزده سال » .
( 2 ) . احسن التواريخ ، ج 2 ، ص 560 ، ( به اختصار ) : شاه طهماسب از آن جهت يولقلى بيك را به گيلان فرستاد كه كوچسفان را از خان احمد گرفته و به جمشيد خان واگذارد . اما وى در جنگى با سپاهيان گيلانى به قتل رسيد .
ايضا ، خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 469 .
( 3 ) . خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 470 ، ( به اختصار ) : مولانا عبد الرزاق سمت صدارت خان احمد را بر عهده داشت . امّا ، در اين زمان در دربار شاه طهماسب حضور داشت و خان احمد نامههاى ناملايم متعددى به خط خود براى مولانا عبد الرزاق فرستاده بود كه بر شاه صفوى آشكار گشت و سپس دستور داد تا وى را در قزوين مقيد سازند .