اكنون شروع كنيم به احوال قزاق « 1 » ؛ نواب اعلى قاضى گونابادى را به كلانترى هرات فرستاده بودند و به دو مقدّمات كرده ، چون قاضى بدانجا رفت به وسيلهء شيخ نصير استرآبادى ملّاى پسران خان با برادران قزاق آشنا شد و رفته رفته حكايات [ 662 ] در ميان نهاد . مصطفى بيك و مسيب بيك و احمد بيك قبول كردند كه اگر بديشان شفقت كلى شود برادر را از ميان بردارند ، قاضى قبول كرد و عرض نمود و حكم مطاع به مدعاى ايشان رفت . برادران با شرف الدين بيك در ميان نهادند ، همه متفق شده نقب را به خانه بردند كه او خواب مىكرد . شخصى به قزاق خبر داد و گفت ، از اين مقدمه ميرم بيك شالكانى قزوينى گركيراق واقف است ، چون او را طلب كرد اظهار نمود . برادران واقف شدند و به فكر خود افتادند با جمعى كه سوگند خورده بودند هيچ كس متفق نشد ، برادران تنها مانده از دروازه بيرون رفته اكثر پياده بودند دوچار ايلچى قزاق شدند ، و هر كدام بر اسبى سوار شده به جانب غوريان گريختند . قزاق لشكر از عقب روان كرد ، چون رسيدند مصطفى بيك بيرون رفت و خود را به قلعهء غوريان رسانيد و مسيب بيك و احمد بيك گرفتار شدند . قزاق برادران را هيچ نگفت ، چون مصطفى بيك خبر به معصوم بيك فرستاد كه قضيه از آن گذشت كه ديگر تحمل توان كرد ، معصوم بيك ارادهء آمدن كرد بعضى از امراء اتفاق نمىكردند . چون سلطان ابراهيم ميرزا با معصوم بيك آمدند همه را ضرورت شد روانه گشتند ، و قزاق پنج هزار كس فرستاد كه به قلعهء غوريان روند و برادر را گرفته آورند ، در اين محل دوچار لشكر شدند و چون خبر آمدن لشكر به قزاق رسيد كس فرستاد كه جنگ نكنند و بازگردند . لشكرى قرار دادند كه صباح روانه شوند .
وقت صبح بر سر ايشان ريختند و شكست دادند و اين فتح از جانب ولى خليفهء شاملو شد .
بعد از اين حكايت ، مردم قزاق مضطرب شدند و خود بىحضور بود و سوارى
هامش
( 1 ) . در اينجا منظور از قزاق ، پسر محمد خان شرف الدين اغلى تكلو است كه بعد از مرگ پدرش در هرات اعتبار يافته بود . ( ر . ك : احسن التواريخ ، ج 2 ، صص 543 تا 547 ، تكملة الاخبار ، ص 123 )