« شعر »
زمين و زمان را خردمند فرزند * عروس جهان را برازنده داماد
بر اوج سعادت درخشنده كوكب * به باغ لطافت چو سرو [ و ] چو شمشاد
رسولان به اطراف و اكناف رفتند و اعيان و اشراف را آوردند ، همه روى عبوديت و خاكسارى به عتبهء جاه و جلال پادشاهى نهاده ، گفتند :
« شعر »
شهريارا زمانه مىگذرد * بگذر و بگذران زمانه به كام
داد بستان تو از جهان به طرب * كه جهان بر كسى نماند مدام
جشنى و صحبتى ترتيب شد كه ديدهء زمانه هرگز نديده و گوش دوران نشنيده .
جوانان سيمين ساق با باد [ ه ] هاى رواق همه سر عبوديت در پيش به غلامى كمر بستند ، و ارباب طرب با نغمات جانسوز و ترنمات دل افروز هوش از مستمعان صوامع ملكوت بردند .
« شعر »
به آواز ابريشم و بانگ ناى * سمن عارضان پيش خسرو به پاى
همى باده خوردند تا نيم شب * گشادند رامشگران هر دو لب
كه بيدار دل باش و روشن روان * ستايش گرفته شاه جهان
جهان سر به سر زير راى تو باد * هميشه سر تخت جاى تو باد
بعد از زينت اين صحبت شهزاده اسماعيل [ ميرزا ] « 1 » طلب كردند با هزاران خوبى و لطافت و كمال و با صد هزاران شوكت و جلال آمد .
« شعر »
نهالى بدين خوبى و لطف و ناز * ز بستان شاهى شده سرفراز
به اين طبع و دانش بدين فهم و راى * نديدهست شهزادهاى كس به جاى
جوان و جوانبخت و روشن ضمير * كمر بسته در خدمتش چرخ پير
هامش
( 1 ) . متن : ميزا .